تبلیغات
سیاست نامه - بررسی و نقد مکتب نوسازی
 
درباره وبلاگ


((شرم بـر مــن اگـــر حــریـــم تـــو پـیــــش
چــشــمان مـــن شـکـســتــه شـــــــود))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این وبلاگ به تحلیل نظریه ها و تئوری های
سیــاسـی بــه صــورت علــمــی میـپـردازد
و بـه هـیچ گـروه و حـزبی وابسـتگی نـدارد
و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) مطالب و مکاتب منتشر شده در وبلاگ
به هیچ عنوان به معنای وابستگی و اعتقاد
صاحب وبلاگ به آن مطالب و مکاتب نمیباشد
و صرفا جنبه ی آموزشی و آکادمیک برای
دانش پژوهان علم سیاست دارد

2) لطقا انتقادات و کاستی هارادر بخش
نظرات انتقال دهید تا از این مهم بهره ی
کامل را ببریم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


استفاده از مطالب با ذکر منبع نشانه ی
اخلاق مداریست

با نظرات و انتقادات خود مارا یاری کنید

مدیر وبلاگ : سیاست نامه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سیاست نامه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 27 خرداد 1393 :: نویسنده : سیاست نامه
بررسی و نقد مکتب نوسازی



اصطلاح لاتین «مدرنیزاسیون» در ادبیات فارسی، معادلهایی چون نوسازی، مدرن شدن، متجدد کردن و نوین سازی و... پیدا کرده است. این مفهوم از کلمه لاتین مُدُ Modo به معنی همین حالا یا هم اکنون گرفته شده که بعد از جنگ جهانی دوم در دهه‌های 1950 و 1960 به عنوان رویکردی غالب در ادبیات علوم اجتماعی مطرح شده است


برای مشاهده ی کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید



بررسی و نقد مکتب نوسازی

اصطلاح لاتین «مدرنیزاسیون» در ادبیات فارسی، معادلهایی چون نوسازی، مدرن شدن، متجدد کردن و نوین سازی و... پیدا کرده است. این مفهوم از کلمه لاتین مُدُ Modo به معنی همین حالا یا هم اکنون گرفته شده که بعد از جنگ جهانی دوم در دهه‌های 1950 و 1960 به عنوان رویکردی غالب در ادبیات علوم اجتماعی مطرح شده است (1)

از نوسازی سیاسی به معنای گسترش نهادهای دموکراتیک و مشارکت مردم در امور سیاسی یاد شده است. برینگتن مور که محور اندیشه هایش در ریشه های اجتماعی دموکراسی و دیکتاتوری و تاثیر آن در توسعه جوامع است، از اندیشمندان این نوع مکتب نوسازی است.(2)

برخی روانشناسان مانند مکللند و اینکلس نیز شرط اولیه نوسازی در سطوح اجتماعی را ایجاد تغییرات و دگرگونی های روانی و فردی تک تک افراد جامعه می دانند. آنان معتقدند که نوسازی فرایندی است که طی آن سطوح ارزشها، طرز تلقی ها، شناخت ها، ویژگی های شخصی و غیره افراد تغییر پیدا می کند و این در سایه تجاربی چون مدنیت، آموزش، اطلاع رسانی، فعالیت های اجتماعی و گروهی در نهادهای سازمانی به دست می آید.

 تولد مکتب نوسازی(Modernization) محصول تاریخی سه رویداد مهم بعد از جنگ دوم جهانی است. اولین رخداد، ظهور ایالات متحده امریکا بود. این کشور بعد از جنگ دوم جهانی با اجرای طرح مارشال برای بازسازی اروپای جنگ زده در صدد بود رهبری جهان را در دست گیرد. رویداد دوم گسترش جنبش جهانی کمونیسم بود که باعث گسترش نفوذ اتحاد شوروی سابق در اروپای شرقی، چین و کره در قاره آسیا شد. واقعه سوم نیز تجزیه امپراطوری های استعماری اروپایی در آسیا، افریقا و امریکای لاتین بود که ظهور شمار زیادی از دولت ـ ملت های جدید در جهان سوم را در پی داشت. این کشورهای نوظهور، هر یک به دنبال الگویی برای رشد و توسعه اقتصادی و همچنین اعتلای سیاسی و استقلال خود بودند. همزمانی این سه رویداد باعث شد تا نخبگان سیاسی امریکا، اندیشمندان علوم اجتماعی را به مطالعه مسائل کشورهای جهان سوم وادار نمایند تا در ظاهر از غلطیدن کشورهای مذبور به اردوگاه کمونیسم جلوگیری کنند، اما واقعیت چیزی فراتر از این بود. سیاستمداران امریکایی می خواستند مدل و الگوی امریکایی توسعه را به کشورهای جهان سوم تحمیل کنند و فکر امریکایی را به کشورهای جنوب تزریق کنند. برای آگاهی دقیق از طرز تلقی این مکتب امریکایی به تشریح برخی از مبانی آن می پردازیم:

در سالهای پس از جنگ دوم و در فضای ناشی از ظهور نظامهای کمونیستی درجهان و اوج گیری مبارزات استقلال طلبانه ملل جهان سوم، نظریه پردازان آمریکایی، رهیافت «نوسازی» را مطرح کردند که عبارت بود از فرایندی یگانه، مترقی، یک سویه، مرحله بندی شده، برگشت ناپذیر که به سوی الگوی مطلوب(جامعه آمریکا) درحرکت است. ریشه های مکتب نوسازی را  می توان در دو بنیاد تئوریک یعنی نظریه تکامل گرایی و نظریه کارکردگرایی رهگیری کرد. از آنجایی که نظریه تکامل گرایی توانسته بود گذار اروپای غربی را از جامعه سنتی به جامعه نو در قرن نوزدهم تبیین کند، بسیاری از پژوهشگران نوسازی به این فکر افتادند که این نظریه می تواند نوسازی کشورهای جهان سوم را نیز توضیح دهد. نخستین فرض تکامل گرایی این بود که تغییر اجتماعی، فرایندی یک سویه است یعنی جامعه انسانی به طور اجتناب ناپذیری در راستای یک جهت و از مرحله بدوی به مرحله پیشرفته سیر می کند بدین ترتیب سرنوشت تکامل انسان از پیش مقدر شده است. دوم اینکه نظریه تکامل گرایی یک قضاوت ارزشی را به این فرایند تکاملی تحمیل می کرد یعنی حرکت به سمت مرحله آخر مثبت و ارزشمند تلقی می شد چرا که نشانگر پیشرفت، انسانیت و تمدن بود. سوم اینکه تکامل گرایان فرض می کردند که آهنگ تغییرات اجتماعی آرام، تدریجی و انباشتی است. قرن ها طول می کشد تا یک جامعه ساده و بدوی به یک جامعه پیچیده و مدرن تبدیل شود. این مکتب با بیان فرضیات مذکور سعی دارد به کشورهای جهان سوم وانمود کند که الگوی تکامل گرایی روندی مثبت و رو به رشد است و هر کشوری این الگو را انتخاب کند آینده روشنی از نظر توسعه پیش رو خواهد داشت.

در خصوص نظریه کارکردگرایی که یکی دیگر از پشتوانه های تئوریک مکتب نوسازی است و نماینده آن تالکوت پارسونز است باید گفت در این نظریه جامعه انسانی به یک اندام زیست شناسی تشبیه شده است و تمام ویژگی های یک اندام زیست شناسی به جوامع انسانی تعمیم داده شده است. درست همانطور که بخش های سازنده یک اندام زنده مانند چشم و دست متقابلا به یکدیگر مربوط و وابسته می باشند نهادهای یک جامعه مانند اقتصاد و دولت نیز با یکدیگر روابط نزدیکی دارند همچنین قیاس جامعه با اندام موجود زنده، پارسونز را به طرح مفهوم تعادل خودمحور سوق داد. وی می گوید در یک موجود زنده اگر تغییری در یکی از اجزا پیش آید، اجزای دیگر نیز به منظور حفظ تعادل و کاهش تنش، هماهنگ با آن جزء تغییر خواهند کرد. مثلا اگر لازم باشد اندامی در حرارت طبیعی 6/98 درجه فارنهایت را برای خودش حفظ نماید، آن بدن در درجه حرارت های بسیار بالا عرق کرده و در درجه حرارت های خیلی پایین شروع به لرزیدن می کند تا بتواند درجه حرارت مطلوب را برای خود نگاه دارد. پارسونز مدعی است جامعه نیز به رعایت هماهنگی های لازم برای تعادل خودمحور می پردازد. به گونه ای که بین نهادها، کنش های متقابل ثابتی وجود دارد که تعادل خودمحور را حفظ می کند. وقتی یک نهاد دچار تغییرات اجتماعی می شود، این امر خود زنجیره ای از تغییرات واکنشی را در نهادهای دیگر برمی انگیزد تا دوباره تعادل برقرار گردد. از این نظر سیستم اجتماعی پارسونز یک موجود ایستا، ثابت و بدون تغییر نیست، بلکه نهادهایی که تشکیل دهنده سیستم به شمار می روند، خود دائما در حال تغییر و تعدیل به سر می برند. وی در جای دیگری می گوید همانطور که دست چپ بدن انسان هیچگاه با دست راست آن نخواهد جنگید، نهادهای اجتماعی نیز عموما به جای ستیز، در هماهنگی با هم به سر می برند. به علاوه همانگونه که یک اندام زیست شناختی اقدام به نابودی خود نخواهد کرد، جامعه نیز، نهادهای موجود خود را از بین نخواهد برد.

اما آن بخش از دیدگاه های پارسونز که در جهت تسلط فکر امریکایی بر کشورهای جهان سوم برجسته است، به متغیرهای الگویی 5 گانه که در ظاهر مبنایی برای تفاوت کشورهای جهان سوم از جهان اول است، مربوط می شود. این متغیرها عبارتند از: روابط شخصی در مقابل روابط غیرشخصی ـ روابط خاص گرایی در مقابل روابط عام گرایی ـ جهت گیری جمع گرا در مقابل جهت گیری خویشتن گرا ـ انتساب در مقابل اکتساب ـ و نقش های اختصاصی در مقابل آمیختگی نقش ها.(3)

پارسونز در این دسته بندی ها  قصد دارد تمایز میان کشورهای پیشرفته را با کشورهای جهان سوم نشان دهد و در نهایت حکم کند که کشورهای جهان سوم برای برون رفت از مشکلات جاری باید الگوی کشورهای پیشرفته به خصوص ایالات متحده را در پیش بگیرند. وی در تبیین این متغییر های الگوهایی مدعی است در جوامع سنتی روابط اجتماعی چهره به چهره و احساسی است و حتی روابط کارفرما و کارگر نیز رابطه ای شخصی است. به طوری که کارفرمایان با کارگران مانند اعضای خانواده خود رفتار می کنند و حتی اگر شرکت هایشان در حال ضرر دادن باشد آنان را اخراج نمی کنند. در حالی که در جوامع نوگرا روابط اجتماعی عموما غیرشخصی است و کارفرمایان بر همین اساس با کارگران خود رفتار می کنند. پارسونز در جایی دیگر از جهت گیری جمع گرا در مقابل جهت گیری خویشتن گرا برای تفاوت کشورهای جهان سوم و جهان اول یاد می کند. وی می گوید در جوامع سنتی جهت گیری و وفاداری ها غالبا به سمت جمع (خانواده، اجتماع و قبیله) است و از مردم خواسته می شود منافع شخصی خود را به خاطر انجام تعهدات جمعی فدا کنند و در ادامه چنین استدلال می کند که همین تاکید بر روحیه جمع گرایی مانع نوآوری، ابتکار و خلاقیت می شود. در حالی که تاکید بر فردگرایی که خاص جوامع نواگرا است، موجب تقویت توان فردی شده و نتایجی مانند نوآوری های فنی و افزایش بهره وری اقتصادی را به همراه خواهد داشت. پاسونز برای بیان وضع کشورهای جهان سوم و کشورهای پیشرفته به متغیرهای الگویی انتساب در مقابل اکتساب از یک سو و آمیختگی نقش های در مقابل نقش های اختصاصی از سوی دیگر اشاره می کند. بدین معنی که در جوامع سنتی فرد با منزلت انتسابی خود که ریشه در رابطه با نسب قبیلگی و خانوادگی دارد سنجیده می شود در حالی که در جوامع نوگرا فرد با منزلت مکتسب خود سنجیده می شود و بیشتر صلاحیت های فنی و سوابق شغلی او برای احراز پست های شغلی لحاظ می شود. همچنین وی مدعی است در کشورهای جهان سوم نقش و کارکردها در هم آمیخته است برای مثال نقش کارفرما به استخدام کارگران منحصر نمی شود بلکه اغلب آموزش، حمایت و تامین ملزومات زندگی آنان را نیز شامل می شود در حالی که در کشورهای نوگرا نقش ها اختصاصی است و کارکرد کارفرما در قبال کارگر به گونه ای بسیار دقیق تعریف شده است و همین امر به افزایش کارآیی و بهره وری منجر می شود.

هدف اصلی پارسونز از ارائه متغیرهای الگویی و متفاوت نشان دادن ویژگی های ساختاری کشورهای جهان سوم با جهان اول این است که بگوید سنت و فرهنگ کشورهای جهان سوم مهم ترین مانع توسعه یافتگی است و در عوض آنچه باعث پیشرفت کشورهای مدرن شده است، بهره گیری از متغیرهای الگویی جدید می باشد. بنابراین در نسخه ای که برای حل مشکلات کشورهای جهان سوم تجویز می کند حذف سنت ها را دارویی شفا بخش می داند. در این قسمت به شبهات پارسونز پاسخ نخواهیم داد بلکه قضاوت در درستی ادله های وی را به قسمت نتیجه گیری مقاله موکول می کنیم.   

یکی دیگر از نظریه پردازان مکتب نوسازی ماریون لوی است وی نیز در صدد است با استفاده از مفاهیم مکتب نوسازی و تکامل گرایی به تشریح وضعیت کشورهای جهان سوم و کشورهای پیشرفته البته با نگاه خاص خود بپردازد. لوی که با رویکردی جامعه شناختی به توسعه می نگرد جوامع را به دو دسته جوامع نسبتا نوسازی شده و جوامع نسبتا نوسازی نشده تقسیم می کند. لوی ویژگی های جوامع نسبتا نوسازی نشده را چنین بر می شمارد: درجه پایین تخصص گرایی، درجه بالای خوداتکایی، اصول فرهنگی مبتنی بر سنت، خاص گرایی و امتزاج کارکردها، تاکید نسبتا اندک بر گردش پول و بازار، اصول و قواعد خانوادگی مانند خویشاوندگرایی و جریان یک طرفه کالاها و خدمات از مناطق روستایی به سمت مناطق شهری . در مقابل ویژگی های زیر را برای جوامع نسبتا نوسازی شده نام می برد:

درجه بالای تخصص گرایی و وابستگی متقابل سازمان ها، قواعد فرهنگی مبتنی بر عقلانیت، عام گرایی و کارکردهای اختصاصی، درجه بالای تمرکزگرایی، تاکید نسبتا زیاد بر گردش پول و بازار، نیاز به جدا کردن دیوان سالاری از دیگر زمینه ها و جریان دو طرفه کالاها و خدمات بین شهرها و مناطق روستایی(4)

ماریون لوی نیز مانند پارسونز سعی دارد با نگاهی غربی، مسائل اقتصادی و سیاسی شرق و جهان سوم  را بررسی و تحلیل کند. وی مدعی است کشورهای جهان سوم برای حل مشکلات اقتصادی و سیاسی خود باید راه غرب را طی کنند و همه ویژگی های خود را ـ که در بالا به آن اشاره شد ـ کنار گذاشته و و ویژگی های جوامع نسبتا نوسازی شده را اقتباس کنند. اصلی ترین نکته در دیدگاه های وی همچون پارسونز این است که ریشه همه گرفتاری های کشورهای نسبتا نوسازی نشده، سنت و دوری از تجدد است و پیشنهاد وی نیز در همین سطح ارائه شده است. یعنی برای حل مشکلات موجود یگانه راه این است که سنت ها را باید کنار گذاشت. بنابراین با نگاهی اجمالی به اندیشه نظریه پردازان مکتب نوسازی می توان چنین دریافت که آنان به جای بررسی جزء به جزء مسائل جهان سوم و ارائه راهکار متناسب با بسترهای تاریخی، فرهنگی، و اجتماعی تک تک واحد های سیاسی، یک راه کلی و غیرواقع بینانه را به صورت واحد به همه کشورهای جهان سوم نشان داده اند و آن هم گذر از سنت و انتخاب تجدد است.

اینک نوبت آن است که نقایص جدی  اندیشه های نظریه پردازان این مکتب را مورد واکاوی قرار دهیم.

 


نتیجه گیری

پس از توصیف مکتب نوسازی و بررسی دیدگاه های تالکوت پارسونز و ماریون لوی لازم است ایرادات وارد به این مکتب و دیدگاه ها را بررسی نماییم. اولین ایرادی که به نظریه تکامل گرایی به عنوان یکی از پشتوانه های تئوریک مکتب نوسازی وارد است می تواند این باشد که اعتقاد به توسعه تک خطی منجر به غفلت محققین مکتب نوسازی از راههای جایگزین دیگر شده است که کشورهای در حال توسعه می توانند در پیش بگیرند. بنابراین چون فرض محققین مکتب نوسازی این است که کشورهای جهان سوم باید از الگوی غرب پیروی کنند، عملا انتخاب الگوهای متفاوت منتفی می شود و این با مبانی علم که وجود الگوهای متکثر را در خود دارد مغایر است. برخی نظریه پردازان مستقل نیز معتقدند چرا باید کشورهای جهان سوم در مسیر کشورهای غربی حرکت کنند به نظر این گروه از محققین، قبول این عنصر در نظریات نوسازی صرفا ناشی از این واقعیت است که غالب محققین نوسازی، خود امریکایی و اروپایی هستند و چون در کشورهای غربی متولد و پرورش یافته اند بر این باورند که ارزش های فرهنگی غرب طبیعی ترین و مطلوب ترین ارزش های دنیا هستند. در حالی که اعتقاد به برتری فرهنگ غرب یک نگرش نژادپرستانه است و به نظر می رسد مفاهیمی مانند پیشرفته و نوگرا، سنتی و بدوی برچسب هایی ایدئولوژک هستند که صرفا برای توجیه برتری غرب بر شرق مورد استفاده قرار گرفته است.

دومین اشکال به نظریات نوسازی این است که محققین این نظریه بیش از حد خوشبین هستند. آنان به اشتباه پذیرفته اند که چون کشورهای غربی به توسعه دست یافته اند، کشورهای جهان سوم نیز با تقلید از الگوی های آنان حتما به توسعه دست خواهند یافت. در حالی که هیچ گاه احتمال دست نیافتن به توسعه را مورد بحث قرار نداده اند. برای اثبات این ادعا باید به نمونه اتیوپی اشاره کرد که برنامه های نوسازی به شکلی که نظریه پردازان این مکتب مد نظر دارند، در این کشور اجرا شد اما با شکست مواجه شد. در این کشور نه تنها توسعه ایجاد نشد بلکه ملت اتیوپی با خطر انقراض و نابودی مواجه شد.

سومین ایراد مکتب نوسازی در سطح بالای انتزاع مطالعات آنان قابل رصد است. معلوم نیست نظریه پردازان این مکتب از جمله تالکوت پارسونز و ماریون لوی در مورد چه کشوری و در چه دوره زمانی بحث می کنند. برای مثال وقتی پارسونز از متغیرهای الگویی مانند ارزش های خاص گرایی، انتسابی، جمعی، و امتزاج کارکردها سخن می گوید، معلوم نیست به چه کشوری و کدام دوره تاریخی اشاره دارد! بنابراین مباحث نظریه پردازان نوسازی آنچنان کلی  است که محدوده زمانی و مکانی ندارند و این با اصول و اسلوب علم و روش تحقیق مغایرت دارد.

چهارمین اشکال مکتب نوسازی این است که نسبت به سلطه خارجی در عقب ماندگی کشورهای جهان سوم غلفت شده است. برخی منتقدین مکتب نوسازی، استعمار و سلطه شرکت های چند ملیتی بر اقتصاد کشورهای جهان سوم را مهمترین عامل عقب ماندگی برخی از کشورهای جنوب می دانند در حالی که پژوهشگران نوسازی این اصل مهم را از حوزه مطالعات خود حذف کرده اند.

پنجمین ایراد مکتب نوسازی این است که نمی توان گفت همیشه سنت مانع توسعه است زیرا ممکن است برای رسیدن به توسعه سنت نه تنها مضر نباشد بلکه تسریع دهند توسعه نیز باشد. برای مثال در توسعه و پیشرفت کشور ژاپن نمی توان نقش سنت را نادیده گرفت. ضمن اینکه از دو اصل نباید غافل بود یکی اینکه در جوامع سنتی همواره ارزش های جدید حضور دارد مثلا در جامعه چین که مبتنی بر روابط انتسابی و خاص گرایی بود، یک نظام آزمون غیر شخصی وجود داشت که بر صلاحیت های عام گرایانه و اکتسابی تاکید می نمود و این با دیدگاه های تالکوت پارسونز که مدعی تفکیک این نوع ارزشها در جوامع سنتی و مدرن است، تضاد دارد. دوم اینکه در جوامع مدرن نیز همواره ارزش های سنتی کاملا هویدا است مثلا در یک بوروکراسی مدرن نیز برای استخدام و ارتقای اشخاص، هیچگاه نمی توان ارزشهای خاص گرایی مانند نژاد، جنس و سن را نادیده گرفت. بنابراین نمی توان ارزش های سنتی و مدرن را از هم تفکیک کرد زیرا این دو ارزش همواره در همه جوامع چه سنتی و چه مدرن در کنار هم وجود داشته و دارند.

ششمین انتقاد این است که نظریه نوسازی گرایش به آن دارد تا نقشی را که طبقه و سایر منافع در ارتقاء‌ یا بازدارندگی توسعه دارند، نادیده بگیرد.(5)



منابع

1ـ ازکیا، مصطفی؛ جامعه‌شناسی توسعه، تهران، نشر کلمه، چاپ چهارم 1381، ص 87.

2ـ مور, برینگتون، ریشه های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی, ترجمه حسین بشیریه، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1369

3ـ ی. سو، آلوین، تغییر اجتماعی و توسعه، ترجمه محمود حبیبی مظاهری، تهران، انتشارات پژوهشکده مطالعات راهبردی، چاپ دوم، 1380، ص 34

4ـ همان، ص 39

5ـ اسکلیر، لزلی؛ جامعه شناس نظام جهانی، ترجمه علی هاشمی گیلانش، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1376، ص 48 و 49.


http://osupnu.persianblog.ir





نوع مطلب : مفاهیم، 
برچسب ها : نوسازی، مکتب، نقد، توسعه، رشد، تجدد، مدرنیزاسیون،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 19 شهریور 1393 10:27 قبل از ظهر
احسنت.استفاده کردیم
سیاست نامه

تشکر . باعث افتخار ماست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب