تبلیغات
سیاست نامه - مکتب فرانکفورت 1
 
درباره وبلاگ


((شرم بـر مــن اگـــر حــریـــم تـــو پـیــــش
چــشــمان مـــن شـکـســتــه شـــــــود))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این وبلاگ به تحلیل نظریه ها و تئوری های
سیــاسـی بــه صــورت علــمــی میـپـردازد
و بـه هـیچ گـروه و حـزبی وابسـتگی نـدارد
و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) مطالب و مکاتب منتشر شده در وبلاگ
به هیچ عنوان به معنای وابستگی و اعتقاد
صاحب وبلاگ به آن مطالب و مکاتب نمیباشد
و صرفا جنبه ی آموزشی و آکادمیک برای
دانش پژوهان علم سیاست دارد

2) لطقا انتقادات و کاستی هارادر بخش
نظرات انتقال دهید تا از این مهم بهره ی
کامل را ببریم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


استفاده از مطالب با ذکر منبع نشانه ی
اخلاق مداریست

با نظرات و انتقادات خود مارا یاری کنید

مدیر وبلاگ : سیاست نامه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سیاست نامه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 26 دی 1391 :: نویسنده : سیاست نامه
مکتب فرانکفورت (قسمت اول)





در سال 1923 موسسه ای با نام موسسة پژوهش های اجتماعی به وجود آمد که این موسسه را می توان ادامه یا دنبالة موسسه ای که وابسته به دانشگاه فرانکفورت بود دانست. کار این موسسه پژوهش در اندیشه های مارکسیستی بود و به دنبال جواب در مورد این سوال که چرا جنبش های کارگری که بعد از جنگ جهانی اول ایجاد شده بودند دچار ضعف وافول شدند. این پژوهش ها کم کم به نقد فرهنگ بورژوایی و عقلانیتی که درجامعه آن زمان مطرح بود روی آوردند و همین شیوه نقد باعث شد تا از پارادایم تحلیلی مارکس فاصله بگیرند و غلبه ای جدید را در اندیشه های مارکسیستی به وجود آورند. که بعدها با نام مکتب فرانکفورت و مارکسیسم انتقادی شناخته شد. تا زمان پیروزی و به قدرت هیتلر در سال 1933 پژوهش های این موسسه زیاد رنگ و بوی مارکیستی نداشت. اما آنچه که گفته شده است این است که ، پیروزی فاشیسم به عنوان مظهری از سرمایه داری متأخر بنا به نظر اصحاب این موسسه ( مکتب فرانفکورت) خود انگیزه ای شد تا تحلیل هایی جدید به روش خاص این موسسه ارائه شود.[1]


برای مشاهده ی کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید



در شکل گیری مکتب فرانکفورت ، فلیکس وایل که فرزند یک بازرگان آلمانی تبار آرژانتینی بود نقش مهمی داشت او از طرف پدر برای تحصیل به آلمان فرستاده شد و در شهرهای توبینگن و فرانکفورت تحصیل کرد و در همین شهرها نیز درگیر اندیشه های چپ شد و رساله دکترای او هم در مورد سوسیالیسم بود. او در ابتدا در تابستان سال 1922 اولین جلسه را برای رفع اختلاف میان جریانهای مارکسیستی برقرار کرد و همین امر جای خود را به ایده تشکیل یک موسسه داد که در قالب این موسسه پژوهش های مارکیستسی صورت پذیرد.

اولین رئیس موسسه گرونبرگ بود که از نظر او می بایست پژوهش ها در چهارچوب مارکسیسم باشد. و بعد از گرونبرگ هورکهایمر رئیس موسسه شد که در دوران او بیشتر فعالیت های موسسه با نام او همراه است. نکته ای که برخی صاحب نظران مطرح کرده اند این است اعضای اولیه موسسه عموماً از خانواده های یهودی متوسط یا بالاتر بودند. موسسه پژوهش های اجتماعی به دلیل نقش و جایگاه دانشگاه فرانکفورت به مکتب فرانکفورت و به خاطر نوع نگاه ( نگرش) حاکم بر این مکتب به مکتب انتقادی و چالشی نیز معروف شد.[2]

شرایط تاسیس مکتب فرانکفورت را می توان چنین ارزیابی کرد.

اول : پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه که خود به خود زمینه ای برای نیاز به روشنفکرانی که بتوانند مارکیسم را براساس شرایط آن زمان مورد ارزیابی قرار دهند به بیان دیگر رابطه عمل و نظریه را روشن سازد.

دوم : شکست حرکت ها و جنبش هایی که در اروپا صورت گرفته بود به ویژه آلمان که عامل دوم نقش بیشتری را در ایجاد مکتب و ایفا کرده بود. اما کارنامه عملی این مکتب را که بررسی کنیم آنچه را که مشاهده می کنیم بیشتر جنبه اقتصادی و نقادی این مکتب به چشم می خورد تا اینکه راه و روش خاص را برای درمان در آنچه که جامعه بوژوایی به موضوع به این معنی نیست که در زمینه های دیگر توضیح و تعیین اتفاقات هیچ کاری صورت نگرفته باشد بلکه به بیشتر موید این است که مطلب است که قسمت اعظم کار انجام شده توسط این مکتب نقدی است در مورد جامعه آن روز و ارزش های آن روز بوده است.« تام با تامور» یکی از پژوهشگران این مکتب دوره حیات این مکتب را به چهار دوره تقسیم بندی کرده است.

مرحله اول: سالهای 1933-1923 ( شروع فعالیت تا روی کارآمدن نازی ها )

مرحله دوم: سالهای 1950-1933 ( مهاجرت از آلمان به آمریکا)

مرحله سوم: پس از جنگ جهانی دوم از سال 1950 تا دهه هفتاد میلادی

مرحله چهارم: سالهایی که از دهه 70 به بعد است تاکنون از دیگر کارنامه های این مکتب را نیز می توان تاثیر گذاری چهره های سرشناس این مکتب بر ظهور حکومت حرکت های چپ نو و همچنین نفود آنها بر حوادث و حرکت های دانشجویی در فرانسه (1968) که مارکوزه برآن تاثیر گذاشت و حتی حضور هابرماس در جنبش دانشجویی آلمان و ایراد سخنرانی در آن (1967). هر کدام از دوره های حیات این مکتب دارای فراز و نشیب های مخصوص به خود بوده است که مرحله اول تنوع در اندیشه های مطرح شده که بوده است و اینکه برداشتی سطحی یا جزمی که از اندیشه های مارکسیستی صورت می گرفت. مرحله دوم با روی کار آمدن هیلتر اعضاء مجبور شدند آلمان را ترک کنند و به آمریکا بروند و با وجود بودن در آمریکا آثارشان را به زبان آلمانی منتشر می کردند و با سقوط فرانسه در 1940 آثار خود را به انگلیسی منتشر کردند. مرحله سوم که بعد از جنگ جهانی دوم است و دورانی که دوباره اعضا به اروپا باز می گردند و چهره شاخص این مرحله مارکوزه است . مرحله چهارم نیز که شامل دهه های 70 میلادی به بعد است به خاطر مرگ آدورند و هورکهایمر تا اندازه ای از نفوذ مکتب فرانکفورت کم می شود و در این مرحله هابرماس به عنوان چهره شاخص مکتب شناخته می شود.

مکتب فرانکفورت در کنار اندیشه های مارکسیستی از اندیشه های ماکس وبر و نظریات فروید نیز استفاده کرد. که در طول دوران حوضور در آمریکا نظریات آنها به نوعی برپایه تحلیل های فرویدی بوده است . و از افکار مارکس و برهم در جهت نقد جامعه مدرن و عقلانیت ابزار استفاده کردند.

مارکس هورکهایمر

هورکهایمر بعد از مرگ گرونبرگ در سال 1931 ریاست موسسه را عهده دار شد و بر نقد بر پوزیتیویسم افزود.

هورکهایمر نظریه خود را نظریه ای انتقادی نامید در ابتدا بیشتر تفاسیر او بر مبنای اصول مارکیستی قرار داشت اما بعد از این حد نیز فراتر رفت و چیز دیگری نیز که در نظریات او دیده می شود این بود که او سعی کرد که خود را وابسته حزب کمونیسم و طبقه پرولتاریا نکند این امر باعث شد تا تفسیرهایی را انجام دهد که بعضی از آنها به نقد سیاسی و حتی برخی از اصل های مارکیسم منجر می شد.

این طور به نظر می رسد که او به دنبال بررسی بحران در علم بوزیتویستی یا علم بورژوایی باشد و به این خاطر این بررسی را از دیدگاهی مارکیستی انجام می داد.

علم اثباتی که صرفاً به گردآوری داده ها می پرداخت و به تلحیل آنها به صورت تجربی می پرداخت و از نیازهای واقعی انسان بی خبر بود.

به همین خاطر بود که هورکهایمر اولین آثار خود به نقد مکتب وین پرداخت ( در خصوص یگانگی معلم و وحدت روش های علوم طبیعی).[3]

بورژایی روشن کند. او معتقد بود که پوزیتویسم انسان را در ردیف وقایع و اشیاء طبیعی قرار می دهد و باعث می شود که تمایز میان پدیده های انسانی و طبیعی از بین برود. از نظراو نگرش سنتی همان نگرش پوزیتویستی است که رواج یافته است و در مقابل آن باید از نگرش نقادانه که اساساً نگرش هلگی است استفاده کرد چون در نگرش سنتی پدیدها را به شکل ایستا تفسیر می کند وحال آنکه  نگرش نقادانه با استفاده از روش دیالکتیک نوعی فرآیند تحول وپویا را تفسیر می کند.

از نظر او علم بوژروایی زمان دارای خصلتی مترقی بوده است ولی به خاطر نفع بورژوایی این نقش طی دوران بعد متحول شد و توجه علم بورژوایی به داده های تجربی معطوف شد. آنچه که از علم بوژوایی امروز در می یابیم این است که علم بوژوایی صرفاً به « بودن» نظر دارد و نه به « شدن» و به این خاطر واقعیت اجتماع بر امور پایدار وثابت متصور است. پس چنین علمی نمی تواند تعارضات وبحران های موجود در اجتماع را بازکند. و این علم از پیش بینی تحولات نیز عاجز است و این همان چیزی است که هورکهایمر برآن تاکید دارد که علم اجتماعی باید توانایی پیش بینی داشته باشد. او چنین نتیجه می گیرد که ، تاریخ و اجتماع حاصل وبازتاب کاراجتماعی انسان است و بخش مهمی از تاریخ حاصل عمل آگاهانه ما، است ، بنابراین امکان پیش بینی در علوم اجتماعی وجود دارد.[4]

و اینکه آزادی کامل انسان با تسلط کاملی که انسان بر طبیعت درونی و بیرونی خود از طریق تصمیم گیری عقلانی انجام می دهد بدست می آورد.

به نظر هورک هایمر در شرایط انقلابی ظهور بورژوازی بررسی اثباتی تحولات و تجربی آنها برای بیان واقعیت کفایت می کرد ، ولی با تداوم یافتن و استقرار نظام بورژوایی و به وجود آمدن شرایط ثبات و رکود اجتماعی – سیاسی و با تسلط بورژوازی در نظام سرمایه داری دیگر نقطه اثباتی کفایت نمی کند بلکه باید دیدگاه یا نظریه کلیت دیالکتیک باز گردیم.

در پرتو این نظر است که جامعه بورژوایی همواره متضمن عنصر عقلانی محدودی است و مجموعه نیازهای آدمی را بر آورده نمی سازد ، اما وظیفه انتقادی این است که میزان عقلانیت و عدم عقلانیت نظام اجتماعی رانشان دهد و بجای نهادهای نامعقول ، نهادهای عقلانی بگذارد. به نظر او اهمیت تنها اندکی عقلانی است و این در حالی است که باید یکسره عقلانی شود. و از دیدگاه آنها دیالکتیک کلیت اولین اقدام در تغییر واقعیت و دگرگون کردن نحوه نگرش به آن است . نکته دیگر مفهوم اولویت زیر بنا و روبنا است که با مفاهیم مارکسیسم ارتدوکس فاصله دارد. او انسان را مولد کل اشکال حیات اجتماعی می داند و اولویت اقتصاد خصلتی اومانیستی دارد. کار انسان تعیین کننده است ، نه ساخت تولیدی یا کالا یا تکنولوژی یا نیروهای تولید چون همگی این ها حامل کار انسان است. در مارکیسم ارتدوکس قضیه تا حدودی برعکس این نظر می شود که نیروهای تولید و تکنولوژی با این که محصول کار انسان است اما خود آنها به عنوان تعیین کننده روابط به شمار می روند.

به هر حال فرآیند تاریخی بازتولید اجتماعی متضمن عنصری از عقلانیت است که کاملاً تحقق پیدا نکرده است ونظریه انتقادی
وظیفه ای ذاتی دارد تا واقعیت را کمال دهد و آن را به طور کامل عقلانی کند.

هورکهایمر در کتاب دولت اقتدار طلب چنین می گوید که همه پیش بینی های مارکس واقعیت یافته است ، دولت به سرمایه دار کل تبدیل یافته ، بوژوازی دچارتفرقه شده است. و ریشه های دولت رفاهی اقتدارطلب معاصر را باید در دموکراسی ژاکوبنی جستجو کرد در عصر دولت های اقتدار طلب هر گونه امید به انقلاب از بین رفته است. جنبش های انقلابی بوزوکراتیزه شده اند و تابع عقلانیت سرمایه دارانه شده اند و به جای انقلاب به دنبال امتیازات سیاسی می روند و به این خاطر جو محافظه کارانه ای بر کل زندگی سیاسی چیده شده است و شرایط اجتماعی موجود در جهان ضامن هیچگونه خوش بینی نیست ، دموکراسی یا لیبرالیسم نسبت به فاشیسم هیچگونه برتری ماهوی ندارند.[5]

بر طبق تحلیل هورکسهایر ، نیازی که به رهبری ، حزب وایدئولوژی وجود دارد بازتاب نیاز به امنیت است و نیاز به امنیت موجب پیدایش سلطه می شود. همین سلطه گری و سلطه جویی در لنینیسم واستالنیسم هم غالب بوده است تحول واقعی به معنای توسعه نیست بلکه به معنای خیزشی ، گسست ، وگذار ناگهانی است . و نظام سلطه مانع گسترش عقلانیت است.

به نظر او وظیفه اصلی نظریه انتقادی نقد جامعه موجود است نه ترسیم جامعه جانشین و بهتر.

و نظام سلطه در جامعه معاصر حتی امیدر به یوتوپیارا نیز کشته است. و تا زمانی که تاریخ جهان به شیوه عقلانی و منطقی خود تداوم می یابد نمی تواند سرشت راستین بشر را متحول کند و محقق سازد. و در جهانی که تنها سلطه ابزاری حاکم است تنها نظریه انتقادی می تواند رهایی بخش باشد.

هورکهایر در سالهای آخر عمر به محافظه کاری و بدبینی دچار شده بود که ناشی که این گرایش او به اندیشه های شو پهناور است و خود هورکهامیر این گرایش را ناشی از عدم ترکیب نظریه و عمل در جهان می دانست. در حقیقت او بدبینی اجتماعی را تنها عامل حفظ آگاهی انتقادی در مقابل سلطه فراگیر عقل سرمایه داری می دانست. و این بدبینی خود نوعی امیدواری را به همراه دارد چون خود بدبینی به عنوان یک نقد مستمر ادامه می یابد. نظریه اقتصادی نسبت به آنچه نیست و ممکن است باشد علاقه مند است نه به آنچه که هست.

اندیشه هورکهایر در مقابل هرگونه نظریه پردازی درباره جامعه به ویژه نوپوزیتویستی قرار می گیرد که از دیدگاه وی جوهر جامعه را در نمی یابد و به صورت ابزاری در دست نظام تولیدی قرار می گیرد هورکهایر مبنای این نگرش را در درون تاریخ فلسفه در پیدایش نوع خاصی از عقل جستجو می کرد که خود را صرفاً به عنوان عقل آلی در می یابد ، این عقلانتیت به ویژه در وجه تولید سرمایه و ارائه رشد همه جانبه ای پیدا کرده است و عقلانیت عصر روشنگری که بوژوایی را به قدرت رساند اکنون موجب ایستایی و انجماد تاریخی گشته است.

تئودور آدورنو

آدورنو همکار و همفکر هوکهایمر بود که با او آثاری همچون دیاکلتیک روشنگری 1944 و کتاب شخصیت اقتدار طلب 1950 را منتشر کردند در بحث قبلی گفته شد که در کتاب شخصیت اقتدار طلب هورکهایمر فرق ماهوی میان لبیراسیم و ناشیسم نمی بیند و نکته دیگر اینکه قائل به این موضوع هستند که در آمریکا به نوعی شخصیت ها از استعدادهای فاشیستی برخوردار هستند.

آدور نو نظریه انتقادی را بیشتر در حوزه جامعه شناسی ، فلسفه و نقد فرهنگی و هنری بسط داد. به نظر او هر نظریه ای که گرایش اثباتی داشته باشد ویژگی اصلی جامعه بورژوایی را مبتنی براصل و رابطه مبادله باز تولید می کند. نقد فرهنگی سهم مهم آدورند نو در مکتب فرانکفورت و در سالیان همکاری نزدیک با هورک هایمر است.[6] منظور از مبادله تحلیل مارکس در مورد جامعه سرمایه دارای بود و نظریه ارزش را مورد تاکید خود قرار می داد: قانونی که به موجب آن سرشت بشر رقم می خورد قانون مبادله است. ارزش مبادله ای در مقایسه باارزش استفاده ای پدیده ای مصنوعی است که بر حیطه خواست های بشری حکومت می کند.

تئودور آدورنو نگرش فلسفی اولیه خود را که به معنی نقد همه دیدگاه های فلسفی و نظریات اجتماعی بود دیالکتیک منفی می خواند و امکان اتخاد و هرگونه نقطه عزیمت مطلق و مبنا و اساس نمایی برای تفکر آدمی را انکار می کرد.[7]

آدورنووهورکهایر در دیالکتیک روشنگری با برداشتی دیالکتیکی فاشیسم را که زمینه پرداز افسانه گرایی و اندیشه ضد عقلانی است دقیقاً نتیجه همان فرآیند عقلانیت ابزاری در عصر سرمایه داری می دانند. به عقیده آنها پیدایش جامعه سرکوبگر و ویرانگر که امکان آزادی انسان را به حداقل کاهش می دهد محصول همان نیروهایی است که در عصر روشنگری به وجود آمدند یا عصر روشنگری را به وجود آوردند ، فاشیسم ضد مدرنیسم نیست بلکه به نوعی ادامه آن به حساب می آید. نیروهای عصر روشنگری که با گسترش سلطه عقل بر طبیعت انجام می پذیرد و در این فرآیند به عنوان نگرشی عقلانی نسبت به جهان ذهن آدمی خود را از طبیعت تمیز می دهد و بر طبیعت سلطه می یابد ، اما این رابطه زیر بنایی ذهن با طبیعت ، در سطح روبنای فرهنگی ضایعاتی را به همراه می آورد. و مقولات انتزاعی جانشین جهان بی واسطه پراکسیس می شوند ارزش مبادله ای جای ارزش استفاده را می گیرد و جهان اجتماعی یکسره دستخوش قوانین معنی و ثابت می شود به شیوه دیالکتیک هگلی سلطه بر طبیعت بیرونی به قیمت انکار طبیعت درونی انسان تمام می شود و عقلانیت ابزاری سلطه بر طبیعت مانع شکوفایی ذهنیت به عنوان کارگزار اصلی پراکسیس تاریخی می شود.

آدورنو هوکهایر معتقد هستند که صنعت فرهنگ یکی از مهم ترین ویژگی های عصر سلطه عقلانیت ابزاری به شمار می آید. چون در عصر سرمایه داری متاخر ، تلفیق فرهنگ با سرگرمی و بازی ، فرهنگ توده ای منحصری را به وجود آورده است و این مصرف کنندگان فرهنگی در حقیقت چاره ای ندارند چون در ورای افق محسوس چیزی نمی بینند.

و کار کرد این فرهنگ از بین بردن هرگونه مخالفت اساسی با ساخت سلطه مستقر و حاکم است و جامعه ای که فرهنگ مسلط آن همان صنعت فرهنگی باشد نیروهای رهایی بخش خود را از دست می دهد و محکوم به گرفتاری است. جامعه ای که مورد نظر آدورنو است جامعه ای است که به نقد می پردازد و وعده آزادی فرد را در مقابل سلطه سیاسی را با خود به همراه دارد و این در حالی است که جامعه ایی که در جامعه شناسی معاصر از آن یاد می شود نوعی جامعه مکانیکی است و ثابت است و از گرایش ها و یا سیر تاریخی و از ارزش های انسانه خالی است و این جامعه معاصر به امیدها و وعده های مفهوم جامعه وفادار نبوده است. و نمی توان با یکسان انگاشتن جامعه با جامعه ای که موجود است محتوای تاریخی و سیر حرکتی آن را از جامعه حذف کرد. و علم اجتماعی باید چنین مفاهیم جهت دار و معنا داری را موضوع مطالعه خود قرار دهد و در این صورت است که هم واقعیت ها شناخته می شود و هم افق های بهبود و دگرگونی پدیدار می شود.

پس جامعه همراه با بار تاریخی است و واقعیتی معنی دار است و در عین حال نیز از یکی شدن با آن می گریزد.

یکی دیگر از مفاهیم مورد اشاره آدورنو مفهوم شیئی شدگی است که این امر نهایتاً منجر به این می شود که در مقابل هرگونه نیروی رهایی بخش و جنبش ایستادگی کند و اوج شیئی گونگی را می توان در فاشیسم یافت ا ما بعد از فاشیسم نیز همچنان عقلانیت ابزاری به قوت خود به پیش می رود که در این شرایط است که هرگونه عمل سیاسی از طرف نیروهایی که در ساخت تولید مستقر هستند منتفی می شود. فلسفه نقادانه با توجه به فرآیند شیئی گونگی در جامعه مدرن ، تنها می تواند به زیبا شناسی و هنر به عنوان دریچه ای به سوی رهایی امید داشته باشد و از این جهت است که در مقابل علم اثباتی قرار می گیرد چون شکل برتری از شناخت نسبت به غایات پراکسیس تاریخی است و ذاتاً به سمت جستجوی حقیقت وتحقق خواست های راستین جهت داده شده است.

در حال حاضر نگرش زیبایی شناختی در سطح فردی می تواند به پیدایش عقلانیتی معارض با وضعیت شیئی گونگی بینجامد. هنر به صورت وحدت معین و ذهن در خارج از حوزه ضرورت قرار دارد و از سلطه عقلانیت ابزاری می گریزد. و به نظر آدرور نو حفظ ارزش ها و آزادی های انسانی در جهان شیئی گشتة کالایی ، از طریق احیای آرزوهای مذهبی ممکن است.[8]

آگاهی مذهبی این پیام را می دهد که جهان واقع نمودی خارجی است و مظهر حقیقت نهایی نیست. و این برداشت یکی از مفاهیم و اصول اساسی نظریه اقتصادی  است . به نظر او مذهب انسان این آگاهی را می دهد که می تواند با استفاده از این آگاهی از مرزهای محدودیت و سلطه بگذرد و بر طبیعت واقعی و حقیقی برای دست یابی به آزادی و رهایی راستین تلاش کند.

البته الهیات آدورنو درباره وجود خدا و علم به او نیست بلکه تنها نکته مهم واصلی آن این است که جهان علائق تشکیل دهنده آن چیزی جز نمودهای سرگرم کننده و فریبنده نیستند.

همگی بر آن بود که دو نمایه های اصلی الهیات مسیحی مثل تثلیث ، رستگاری بازگشت حضرت مسیح و غیر را که در حال زوال و اضملحال هستند باید از طریق تفسیر مجرد از شکل مرموز شان خارج کرد و معنایی دیالکتیکی به آنها بخشید.

به طور کلی آگاهی مذهبی مورد نظر آدورنو از گونه دیگری و به خاطر سرخوردگی از مدرنیسم و جهان نوکوششی غیر عقلانی نیز به شمار می آید. به نظر او تعالی جویی مذهبی و غیر عقلانی در سرمایه داری متأخر به عنوان مسکنی برای دردمندی های جامعه بورژوایی است. و از دید آدورنو مذهب دریچه ای روبه یوتوپیا است.


ادامه دارد....






نوع مطلب : مفاهیم، 
برچسب ها : مکتب فرانکفورت، مارکس هورکهایمر، دموکراسی ژاکوبنی، تئودور آدورنو، هربرت مارکوزه، یورگن هابرماس، موسسه گرونبرگ،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب