تبلیغات
سیاست نامه - لیبرالیسم چیست؟
 
درباره وبلاگ


((شرم بـر مــن اگـــر حــریـــم تـــو پـیــــش
چــشــمان مـــن شـکـســتــه شـــــــود))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این وبلاگ به تحلیل نظریه ها و تئوری های
سیــاسـی بــه صــورت علــمــی میـپـردازد
و بـه هـیچ گـروه و حـزبی وابسـتگی نـدارد
و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) مطالب و مکاتب منتشر شده در وبلاگ
به هیچ عنوان به معنای وابستگی و اعتقاد
صاحب وبلاگ به آن مطالب و مکاتب نمیباشد
و صرفا جنبه ی آموزشی و آکادمیک برای
دانش پژوهان علم سیاست دارد

2) لطقا انتقادات و کاستی هارادر بخش
نظرات انتقال دهید تا از این مهم بهره ی
کامل را ببریم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


استفاده از مطالب با ذکر منبع نشانه ی
اخلاق مداریست

با نظرات و انتقادات خود مارا یاری کنید

مدیر وبلاگ : سیاست نامه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سیاست نامه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 20 دی 1391 :: نویسنده : سیاست نامه



لیبرالیسم فلسفه‌ای سیاسی است که برای حقوق مدنی و سیاسی افراد اهمیت بسیاری قائل است. لیبرالها خواستار تضمین قلمروی اساسی  برای آزادی شخصی — شامل آزادی وجدان، سخن، انجمن، اشتغال — هستند و تأکید می‌کنند که دولت نباید جز برای حمایت از دیگران در برابر زیان در این امور مداخله کند. بنابراین، «لیبرال» به حکومت و حزب و سیاستی گفته می‌شود که در برابر آمریت‌طلبی (فلسفه‌ای که می‌گوید برخی افراد حق دارند بدون مشورت با دیگران و رعایت نظر آنان هر کاری بکنند و مصون از پرسش باشند) طرفدار آزادی است. لیبرالیسم، در مقام فلسفه، نظامی بسته از تفکر با اصول ثابت و تغییرناپذیر نیست. لیبرالیسم را شاید بتوان نگرشی به زندگی و مسائل زندگی وصف کرد که بر ارزشهای آزادی برای افراد و برای اقلیتها و برای ملتها تأکید می‌کند. مهمترین اصول لیبرالیسم یا مهمترین مفاهیمی که لیبرالیسم بر آنها تأکید می‌کند عبارت است از: آزادی، فرد، آزادی وجدان، حکومت با رضایت و خواست مردم و تساوی حقوق.


برای مشاهده ی کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید



لیبرالیســــــــم چـیســـت؟

 لیبرالیسم[1] یکی از شایعترین و قدیمی‌ترین آموزه‌های فلسفی – سیاسی عصر حاضر است. لیبرالیسم مبنی بر اعتقاد به اصل آزادی که درآن مفهوم رنسانس و هم چنین اصلاح دینی نهفته است. واژگان liberalism (لیبرالیسم) به عنوان آموزه liberal (لیبرال) که منظور فرد معتقد به آزادیخواهی است، از واژه liberteh لاتین اشتقاق یافته‌اند. گاه واژه freedom نیز در متون به معنای آزادی به کار می‌رود. البته برخی، واژه دومی را بیشتر در حوزه فلسفی و مترادف «اختیار» می‌دانند و واژه اولی را در قالب انسانی – اجتماعی در نظر می‌گیرند.[2]

 

مراحل لیبرالیسم

لیبرالیسم در قالب یک جنبش دو مرحله داشت:

 مرحله اول

مرحلۀ اول شورشی بود علیه استبداد خودسرانۀ کلیسا و نظام فئودالی. بورژوازی به عنوان طبقه دوران ساز ابتدا در قرن شانزدهم و هفدهم با پادشاهان و شهریاران مطلقه متحد شد تا با استفاده از نیروی آنها فئودال‌ها را، که مظهر و مدافع پراکندگی سیاسی بودند، شکست دهد و از میان بدر کند.

 

مرحله دوم

مرحلۀ دوم با خودکامگی حکام مطلقۀ نوساز و ملی‌گرا و ضدکلیسا نیز به مقابله برخاست. مهمترین خواست لیبرال‌ها در مقابل حکام مطلقه محدود کردن قدرت آنان به قانون بود که عمدتاً از طریق انقلابات حاصل شد و در اسناد مهمی چون منشور حقوق انقلاب شکوهمند 1688 انگلستان، اعلامیۀ استقلال 1776 آمریکا، و اعلامیۀ حقوق انسان و شهروند مجلس انقلابی فرانسه در 1789 تجلی یافت.[3]

لیبرالیسم  در واقع رژیم سیاسی طبقۀ بورژوایی بود که پس از سرنگونی نظام فئودالی و دولت مطلقه و حکومت محافظه کارانه اشرافیت زمیندار، قدرت را بدست گرفت، از لحاظ تاریخ اندیشه، نظریات متفکرانی چون جان لاک، منتکیو و آدام اسمیت بنیاد فکری رژیم‌های لیبرال را فراهم کرد.[4] هسته مرکزی و مفهوم بنیادین لیبرالیسم، «آزادی» است. در لیبرالیسم «آزادی» در حوزه‌های مختلف طرح می‌گردد.

1) آزادی اخلاقی و دینی 2) آزادی سیاسی 3) آزادی اقتصادی

لیبرالیسم خواهان آزادی از قیود اخلاقی و دینی بود، برای اینکه بازرگانان و رباخواران و احیاناً کارخانه داران بتوانند با فراغ بال و بدون محدودیت به جمع‌آوری ثروت و انباشت سرمایه و کسب سود بپردازند. مضمون اصلی تعالیم «پیوریتن‌ها» و پروتستانتیست‌های مسیحی نیز همسو با لیبرالیسم، در این بود که وجدان سرمایه‌داران را در امر سودجویی و انباشت سرمایه راحت کند. در واقع ویژگی عین سیرت لیبرالی عبارت است از میل به رها شدن از قید نظارت‌ها، کنترل‌های خارجی و محرک‌های داخلی لیبرالیسم با شعار آزادی خواهی از نظر سیاسی بر شعارهایی ثل «تفکیک قوا» (Division of power)  تأکید می‌کرد و در قرن هفدهم و بخشی از قرن هجدهم به دنبال محدود کردن قدرت پادشاه بود تا سهمی از قدرت به بورژواها داده شود. در پایان قرن هجدهم و سراسر قرن نوزدهم، لیبرال‌ها حولِ شعارِ آزادی به دنبال به دست گرفتن کامل قدرت سیاسی بودند. لیبرالیسم به آزادی اقتصادی اعتقاد دارد. یعنی آزادی در سرمایه اندوزی و محدود نشدن میل به انباشت سرمایه توسط هیچ امری اعم از اخلاقی و دینی یا سیاسی و دخالت دولت به نفع محرومان. ایدئولوژی لیبرالیسم در قلمرو اقتصاد، دافع سرمایه‌داری است.[5]


 تجربه‌ی غرب

تجربه‌ی تاریخی غرب از سه عنصر تشکیل شده است: فرهنگ یونانی، فرهنگ رومی، مسیحیت. با این همه، نمی‌توان گفت که غرب دوره‌ی جدید مجموع این سه عنصر یا غلبه‌ی عنصر یا عناصری بر عنصر دیگر است. تجربه‌ی تاریخی غرب در دوره‌ی جدید در وهله‌ی نخست واکنشی است علیه مسیحیت به‌منزله‌ی دین نهادی و احیای مفاهیمی از فرهنگهای یونانی و رومی و سپس به دست دادن تأویل تازه‌ای از معنای مسیحیت و بالاخره پدید آوردن جهانی جدید که از هر سه عنصر زیربنایی خود در می‌گذرد و علم و فناوری عنصر مسلط در واپسین تجربه‌ی تاریخی‌اش می شود.

لیبرالیسم پدیداری متعلق به جهان غرب و همچنین دوره‌ی جدید است و در خلال قرنهای پانزدهم و شانزدهم، هنگامی که نظم جدید زندگی جایگزین فئودالیسم می‌شد، در اروپای غربی پدید آمد و طی قرنهای هفدهم و هجدهم به وسیله‌ی مهاجران اروپایی به امریکای شمالی راه یافت. متفکرانی که لیبرالیسم مفاهیم اساسی خود را به آنان مدیون است هیچ کدام چنین عنوانی بر اندیشه‌های خود ننهادند. اصطلاح لیبرالیسم متعلق به قرن نوزدهم است.

 

معنای لیبرال و لیبرالیسم

کلمه‌ی لیبرال در زبانهای اروپایی از کلمه‌ی لاتینی liberalis از  liberبه معنای «آزاد» گرفته شده است که به معنای «شایسته‌ی آزادمرد» یا «سخاوتمند» است. این کلمه در دوره‌ی رنسانس در تعبیر liberal arts، « صناعات آزاد»، به کار می‌رود (دو دسته‌ی سه‌تایی و چهارتایی از علوم برای تربیت فکری)، اما به‌تدریج معنای بدی می‌یابد، به‌طوری که در آثار شکسپیر به معنای آدم «هرزه» (“gross”) یا «ولنگار» (“licentious”) است. اما این کلمه رفته رفته معنای قدیم خود، «آزاده»، را با تمام بارهای معنایی‌اش می‌یابد، یعنی، آدم «گشاده‌دست» یا «کریم» (“open-handed” , “bountiful”) و «سخاوتمند» (“generous”) و «گشاده‌نظر» (“open-minded” یا “broad-minded”) و «دارای سعه‌ی صدر» (“open-hearted”). اصطلاح «لیبرالیسم»، برای اشاره به نظریه‌ای سیاسی درباره‌ی آزادی، از نام حزبی سیاسی در اسپانیا گرفته می‌شود، یعنی «لیبرال‌ها» (Liberales)یی که در قرن نوزدهم از پدید آمدن حکومت مشروطه (مبتنی بر قانون اساسی/ constitutional) در اسپانیا طرفداری می‌کردند. رواج کلمه‌ی «لیبرال» در کشورهای اروپایی یا کشورهای دیگر مبتنی بر سابقه‌ی احزابی است که در کشورشان از این نام استفاده کردند و اعتبار یا بی‌اعتباری این احزاب نیز در مقبولیت اجتماعی یا عدم مقبولیت اجتماعی این نام سهیم بوده است. مثلاً، در فرانسه یا انگلیس عنوان «لیبرال» مقبولیت اجتماعی دارد و حال آنکه در امریکا چنین نیست و به جای آن «دمکرات» باید گفت. لیبرالیسم از ابتدای تکوین خود نظریه‌ای بوده است علیه آمریت‌طلبی (authoritarianism). بنابراین، در دوره‌ی قدیم کلیسا و حکومتهای خودکامه و در دوره‌ی جدید فاشیسم و کمونیسم و به‌تازگی اهل شریعت (به تعبیر غربیها: بنیادگرایان) از دشمنان طبیعی آن محسوب می‌شوند. ارباب کلیسا «لیبرالها» را طرفدار «بی‌بند و باری جنسی» و کمونیستها و فاشیستها آنان را طرفدار «سرمایه‌داری» و «دشمن مردم» قلمداد می‌کردند. لیبرالها نیز در مقابل مخالفان خود را مرتجع و دشمن آزادی قلمداد می‌کنند. اما واقعیت این است که لیبرالیسم، گذشته از دشمنان طبیعی و به دور از مناقشات ایدئولوژیکی، ناقدانی دارد که فاشیست نیستند و آنان را فاشیست نیز نمی‌توان گفت (البته این مخالفان یا ناقدان بیشتر متفکر هستند تا وابسته به احزاب سیاسی). یکی دانستن «لیبرالیسم» با «سرمایه‌داری» (اگر چیز بدی باشد) نیز به‌طور منطقی صحیح نیست، گرچه سرمایه‌داری بزرگترین پشتیبان معنوی و فکری خود را در لیبرالیسم می‌یابد و ظهور این دو مقارن با یکدیگر بوده است.

متفکرانی که اندیشه‌های آنان درباره‌ی آزادی، ایدئولوژی سیاسی لیبرالیسم را قوام بخشیده است عبارت‌اند از: جان لاک (۱۷۰۴– ۱۶۳۲)، ایمانوئل کانت (۱۸۰۴– ۱۷۲۴)، بنژامن کنستان (۱۸۳۰– ۱۷۶۷)، ویلهلم فون هومبولت (۱۸۳۵– ۱۷۶۷)، جان استوارت میل(۷۳– ۱۸۰۶)، تامس هیل گرین (۸۲– ۱۸۳۶)، لئونارد ترلاونی هابهاوس (۱۹۲۹– ۱۸۶۴) و در نیمه‌ی دوم قرن بیستم، آیزایا برلین (۹۸– ۱۹۰۹)، هربرت لایونل آدولفوس هارت (۹۲– ۱۹۰۷)، جان راولز (متولد ۱۹۲۱) و رانلد دورکین. ژان ژاک روسو را با آنکه باید قهرمان دفاع از آزادی محسوب کرد به دشواری می‌توان لیبرال گفت. در خصوص هگل نیز شک و تردید وجود دارد که او را بتوان  لیبرال گفت، گرچه می‌توان قرائتی لیبرال از فلسفه‌ی او به دست داد. بزرگترین ناقد لیبرالیسم، بی‌شک، کارل مارکس است (هگل و نیچه و هایدگر نیز انتقادهایی از لیبرالیسم کرده‌اند و همین امر توضیح می‌دهد که چرا فاشیستها از آراء اینان در جهت مقاصد خودشان بهره‌برداری کرده‌اند و چرا لیبرالها همواره به این سه تن به دیده‌ی شک نگریسته‌اند و حتی گاهی ترجیح داده‌اند که فلسفه‌های اینان را در کل فاشیستی قلمداد کنند تا خیال خودشان را تا ابد راحت کنند) و امروز جدیترین ناقدان لیبرالیسم، علاوه بر مارکسیستهای غربی، دوستداران اجتماع (communitarians) هستند که برخی از آنان در واقع می‌خواهند ترکیبی از لیبرالیسم و اصالت اجتماع به دست دهند.

 


الگوهای لیبرالیسم

به طور کلی چهار جریان مشخص را در اندیشه لیبرالیسم می‌توان مشخص کرد که شامل چهار نسل از متفکرین سده‌های 18، 19و20 می‌شود.

1)    لیبرالیسم کلاسیک

به اوج تئوریک و حضور سیاسی و اجتماعی فعال آن در حدود نیم‌قرن 18 هجدهم و سراسر قرن نوزدهم بوده است. «جان لاک» و «آدام اسمیت» از چهره‌های اصلی لیبرالیسم کلاسیک هستند.[6] اصول اساسی لیبرالیسم کلاسیک محدود سازی حیطۀ دولت و قدرت حکومت به حفظ و حراست حقوق فردی و آزادسازی تجارت و مالکیت و نیروی کار از قیود سنتی بود. آنها معتقد بودند نظام اقتصادی در حالت طبیعی تمایل به تعادل دارد و طبق این مکانیسم، هر عرضه‌ای تقاضای خود را هم خواهد زد. فلذا دخالت دولت حداقلی و محدود به حمایت از حقوق فردی است. رژیم‌های لیبرال کلاسیک نمی‌توانستند چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی منافع طبقات غیر تجاری و بویژه طبقات پایین را تأمین کنند. تقاضا برای گسترش حقوق سیاسی و بویژه حق رای به طبقات پایین و اتخاذ تدابیری در خصوص بهبود اوضاع اجتماعی و اقتصادی آنها موجب پیدایش تعارضات و بحرانهایی در رژیم‌های لیبرال کلاسیک شد.[7]

 

2)    لیبرال دمکراسی

پس از انقلابهای 1848 آشکار شد که لیبرال کلاسیک تنها منافع بخش کوچکی از جامعه را تأمین می‌کند. فلذا لیبرالیسم می‌بایست خود را با مقتضیات دمکراسی جدید سازگار کند و آرمان‌های اصلی لیبرالیسم و اندیشه برابری را به طبقات اجتماعی گسترده‌تری بسط دهد. فلسفۀ دمکراسی، که به تدریج با تعدیل لیبرالیسم پدید آمد بر اصل سؤلیت گسترده دولت در برابر جامعه برای تأمین نوعی برابری تأکید می‌کند. این جنبش در واقع به معنای تکمیل آرمانهای لیبرالیسم تلقی می‌شد.[8] چنانچه جرمی بنتام و جان استوارت میل به عنوان مدافعان این جنبش بیان می‌کردند دولت باید بکوشد تا حداکثر بهروزی و شادی را برای حداکثر مردم تامین کند. در تحول لیبرالیسم کلاسیک به لیبرال – دمکراسی آزادی منفی جای خود را به آزادی مثبت می‌دهد. در لیبرال – دمکراسی آزادی یعنی توانایی انتخاب و قدرت برخورداری فرد از حقوق طبیعی. اندیشه آزادی اقتصادی نامحدود خود محدودیتی بر آزادی و ناقض اصول اساسی لیبرالیسم تلقی شده است.[9] دولت لیبرال دمکراتیک با شناسایی قدرت اتحادیه‌های کارگری و سبط حق رأی به کارگران و زنان محدودیت اندیشه لیبرالیسم اولیه را از لحاظ نظری برطرف می‌کند. اما در طی قرن بیستم باز بروز بحران‌های اقتصادی گسترده، ضعف‌های لیبرال دمکراسی را آشکار ساخت و از همین رو زمینۀ پیدایش دمکراسی اجتماعی فراهم شد.[10]

 

3)    سوسیال دمکراسی

بحران در اقتصاد سرمایه‌داری آزاد در طی سالهای 32- 1929 که همراه با افزایش بیکاری، سقوط قیمت سهام شرکتها، ورشکستگی، رکود و کاهش در سرمایه گذاری خارجی بود تحول عمده‌ای در نظام سرمایه‌داری به دنبال آورد و موجب افزایش دخالت حکومت در اقتصاد و تحول در ساخت دولت گردید. جان منیارد کنیز اقتصاددان معروف انگلیسی در کتاب خود تحت عنوان نظریه عمومی پول، بهره و اشتغال (1936) اصول نظری اقداماتی را عرضه کرد که از سال 1930 به بعد توسط حکومتهای غربی به منظور بارزه با بحران اقتصادی اتخاذ شده بود. استدلال اصلی کنیز این بود که اقتصاد سرمایه داری آزاد نمی‌تواند تعادل عرضه و تقاضا را برقرار کند و از این رو ذاتاً ثبات است. از همین رو دخالت دولت به منظور ایجاد تعادل در اقتصاد ضرورت می‌یابد. راه حل کنیز این بود که دولت باید قدرت خود را در زمینۀ وضع مالیات و افزایش هزینه عمومی به منظور تضمین تقاضای مؤثر و اشتغال کامل به کار گیرد. در حقیقت اصطلاح «سوسیال دمکراسی» در آغاز در رابطه با جنبش سیاسی طبقۀ کارگری در اروپا به کار برده می‌شد و به مفهوم اجتماعی کردن دمکراسی بود. سوسیال دمکرات‌ها خواهان تشکیل یک دولت رفاهی در کشورهای سرمایه داری بودند تا آموزش و پرورش رایگان، بهداشت رایگان، پرداخت حقوق به بیکاران و ملّی کردن صنایع بزرگ و مادر را تحقق بخشد.[11]

 

4)    نئولیبرالیسم

رژیم‌های سوسیال دمکراسی در واقع از طریق بکارگیری نیروی کار و منابع ملل محروم جهان سوم و اختصاص بخش اندکی از آن کشورها را گرفتند. اما این امر موجب کاهش نسبی سود سرمایه داران خصوصی و نیز تحمیل بودجه‌ای به دولت می‌شد که پذیرش آن در دراز مدت برای لیبرال‌ها و سرمایه‌داران دشوار بود. به خصوص که از نیمۀ سال‌های دهۀ هفتاد میلادی، بحران رکودی، حکومت‌های سوسیال‌ دمکرات را در بن‌بست‌های جدّی قرار داد. این امر زمینۀ احیا مجدد نگرش لیبرالیستی کلاسیک را در هیأت نئولیبرالیسم فراهم ساخت.[12] به نظر نئولیبرال‌ها اصول لیبرالیسم غیر قابل تفکیک از سرمایه‌داری می‌باشد و اقتصاد بازار آزاد شرط آزادی است. بعضی از متفکرین این دسته حتی تا حد آنارشیسم دست راستی نیز پیش رفته‌اند. بدین ترتیب که با حذف دولت و فقدان هرگونه کنترلی بر مالکیت و همچنین پذیرفتن اصل مالکیت خصوصی ما به عنوان مهمترین انگیزۀ عمل انسان، می‌توان از دست مشکلات سیاسی و جنگ بین مردم، خلاص گردید.[13] نئولیبرالیسم گر چه کوششی است به منظور بازگشت به شرایط پیش از دولت رفاهی، لیکن خود محصول شرایط اقتصادی و سیاسی معاصر است. این گرایش موجب افزایش فرصت و توانایی شرکتهای بزرگ خصوصی در امر مال اندوزی شده و محدودیت‌های وضع شده بر تجارت آزاد را به تدریج از میان برده است. بازگشت به لیبرالیسم ممکن است بحرانهای ذاتی لیبرالیسم اقتصادی را در ابعادی تازه فعّال کند و بار دیگر ساختار دولت را در غرب دستخوش تحول سازد.[14]

 

 
اصول لیبرالیسم

1)    اصل فردگرایی

واقعیتی که این واژه بر آن تأکید دارد عبارت از آن است که هر کس همان کسی است که هست و نه چیزی یا کسی دیگر.[15]

 

2)    قرارداد اجتماعی

حکومت مؤسسه‌ای مصنوعی است و مردم آن را برای تأمین نظم و امنیت و تحصیل آسان‌تر حقوق خود ایجاد می‌کنند.[16]

 

3)    اصل حکومت مشروطه و قانون

حکومت مشروطه یک شکل بالاتر از قانون می‌باشد که از تجاوز حکومت به حقوق افراد ممانعت به عمل می‌آورد، همان طور که قانون از تجاوز افراد به حقوق یکدیگر جلوگیری می‌کند.[17]

 

4)    اصل آزادی حق انتخاب

آزادی در اعتقاد لیبرالی به مثابه نخستین ارزش‌های زمانی واجد معنا است که به موجب آن انسان خردمند به دنبال منافع خویش باشد. به واسطۀ آن انسان‌ها هر آنچه را که می‌خواهند به دست می‌آورند.[18]

 

5)    اصل برابری در فرصت‌ها

نظریه پردازان لیبرال مجبور بودند نابرابری‌های طبیعی سرمایه‌داری را با دیدگاه سعادات طلبانه‌شان از انسان، به طور نظری و آرمانی وفق دهند. نظریۀ لیبرال رسماً افراد را در سطح برابری قرار می‌دهد، هر چند افراد واقعی در سطوح مختلفی از ثروت، رقابت و آگاهی باشند.[19]

 

6)    اصل تساهل و مدارا

تساهل و تسامح لیبرالی بر پایۀ اعتقاد به نسبی انگاری و زمینی بودن منشأ ادیان قرار دارد.[20] غایت آن‌هم حفظ نظم و امنیت و سیطرۀ دولت بورژواها است.


7)    اصل تفکیک عرصه خصوصی از عرصه عمومی

کار کرد حوزه عمومی، عقلانی کردن اقتدار دولتی از طریق گفت‌و‌گوی آگاهانه و اجماع عاقلانه است.[21]

 

8)    اصل جدایی نهاد دین از دولت

لیبرال‌ها بر این اعتقادند که هر کس حق داشته باشد بنابه اعتقادات دینی خود، زندگی شخص روش را نظم دهد. اما قانون مدنی، استوار به آموزه‌های هیچ دین خاصی نباید باشد. بلکه باید آزادی دین در قلمرو زندگی و اخلاق شخصی را تضمین کند.[22]

 

لیبرالیسم و آزادی

اعتقاد راسخ به وجوب آزادی برای نیل به هر هدف مطلوب صفت بارز لیبرالیسم در همه‌ی دوره‌هاست و نگرانی عمیق برای آزادی فرد الهام‌بخش مخالفت لیبرالیسم با آمریت مطلق است، چه آمریت دولت باشد و چه آمریت کلیسا یا حزبی سیاسی. اصل بنیادی لیبرالیسم ارزش اخلاقی و ارزش مطلق و کرامت ذاتی شخصیت انسان بوده است. بنابراین باید با هر فرد همچون غایتی فی‌نفسه رفتار شود و نه همچون وسیله‌ای برای پیشبرد اغراض و منافع دیگران. آزادی سیاسی فرد طبق اعلامیه‌ی فرانسوی حقوق بشر، عبارت است از: «قدرت انجام دادن هر کاری که به کسی دیگر زیان نمی‌رساند ... حدود آن را تنها قانون تعیین می‌کند». لیبرالها عمیقاً اعتقاد دارند زندگی بدون آزادی ارزش زیستن ندارد. بنابراین، آنان همواره خواستار آزاد بودن فرد از اجبارهای ناعادلانه و بازدارنده‌ای هستند که حکومتها و نهادها و سنتها به فرد تحمیل می‌کنند. فرد خودمختار باید آزاد باشد تا شغلش را انتخاب کند، عقایدش را اظهار کند، ملیتش را تغییر دهد و از جایی به جایی برود.

آنچه با آزادی فرد پیوند نزدیک دارد آزادی انجمن است. لیبرالیسم طرفدار حق تأسیس انجمنها از هر نوع — سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، دینی، فرهنگی — شده است که مقصودشان پیشبرد منافع مشروع اعضایشان بوده است. فرد بدون آزادی انجمن در مخالفت با اجبارهایی که نظم حاکم به او تحمیل می‌کند بی‌یاور خواهد بود — با قدرت برخاسته از گروهی منسجم از افراد همدل است که فرد می‌تواند در برابر بی‌عدالتی و استبداد بایستد.

 لیبرالیسم و فرد

مفهوم فرد را شاید بتوان محور تمامی مفاهیم دیگر لیبرالیسم شمرد. مفهوم فرد، همچون آزادی، با اینکه در فرهنگهای یونانی و رومی و همچنین مسیحیت شناخته شده بود، کاملاً متعلق به دوره‌ی جدید است و معنایی تازه دارد. در واقع، اگر نام آزادی در خود کلمه‌ی لیبرالیسم مندرج است، فردگرایی (individualism) تقریباً معادلی دیگر برای لیبرالیسم و هم نقطه‌ی قوت و هم نقطه‌ی ضعف آن است.

فردگرایی لیبرالیسم ریشه در مفهوم فرد در دوره‌ی رنسانس دارد، آدمی که می‌داند چه می‌خواهد و چه باید بکند تا به مقصود خود برسد، بی‌آنکه پروای نام و ننگ داشته باشد. این تلقی از فرد، که شروعش با ماکیاولی است، نیروهای بسیاری را در وجود او آزاد می‌کند و بدین طریق او هم در خیر و هم در شرّ تا منتها درجه پیش می‌رود. نظریه‌پردازان لیبرال فرد را یگانه عنصر واقعی و خلاق هر جامعه می‌دانند، چراکه تاریخ نشان داده است هرجا که فرد بودن نفی و سرکوب شده است جامعه راه انحطاط پیموده است.

 
لیبرالیسم و آزادی وجدان

لیبرالیسم بر اساس این تشخیص رشد کرد که «تحمل» (tolerance) یگانه راه پایان دادن به جنگهای دینی و مذهبی است. پس از آنکه جنگهای بی‌شمار دینی و مذهبی ذهن و جان اروپاییان را فرسود، هم پروتستانها و هم کاتولیکها پذیرفتند که دولت حق ندارد جانب ایمانی واحد را بگیرد یا ایمانی واحد را به شهروندان تحمیل کند. ضمن اینکه یگانه اساس استوار برای بر پا کردن نظامی سیاسی جدا کردن کلیسا و دولت بود. لیبرالیسم این اصل را از حوزه‌ی دین به دیگر حیطه‌های زندگی اجتماعی نیز تعمیم داد، زیرا شهروندان اعتقادهایی متضاد درباره‌ی معنا و مقصود زندگی دارند. دولت لیبرال درصدد حل این تضادها نیست، بلکه می‌خواهد داور بی‌طرفی باشد که هرکس بتواند زندگی و کار خودش را بکند. بدین طریق لیبرالیسم خود را یگانه پاسخ بشری به کثرت و تنوع ناگزیر جوامع معرفی می‌کند.

 
لیبرالیسم و حکومت با رضایت و خواست مردم

از دیدگاه لیبرالها غرض اصلی از حکومت پاسداری از آزادی و تساوی و امنیت همه‌ی شهروندان است. به همین دلیل، حکومت لیبرال، چه در شکل مشروطه‌ی سلطنتی و چه در شکل جمهوری، مبتنی بر حکومت قانون است؛ قانون مصوب قانونگذارانی که در انتخابات آزاد برگزیده شده‌اند. بنابراین، طبق لیبرالیسم، هیچ حکومتی مشروع نیست، مگر اینکه مبتنی بر رضایت و خواست حکومت‌شوندگان باشد. لیبرالیسم، برای حمایت از حقوق افراد و اقلیتها، اهمیت بسیاری برای محدود کردن قدرت حکومت قائل شده است. این محدودیتها حقوقی‌اند که به نامهای مختلفی مشهورند، «آزادیهای مدنی» و «حقوق فطری/ طبیعی» و «حقوق بشر» و طبق اعلامیه‌‌ی استقلال امریکا عبارت‌اند از: «حق زندگی و آزادی و تعقیب سعادت» و طبق اعلامیه‌ی حقوق بشر در انقلاب کبیر فرانسه عبارت‌اند از: «حق آزادی و مالکیت و امنیت و مقاومت در برابر ظلم». این حقوق نقض‌نشدنی و سلب‌نشدنی و جهانی‌اند. همه‌ی اعمال حکومت نسبت به فرد شهروند باید طبق روند مقتضی قانون باشد و چنانچه این روند نقض شود، قوه‌ی مستقل قضاییه باید مانع از آن شود.

لیبرالیسم و تساوی حقوق

لیبرالیسم مدعی تساوی حقوق برای همه‌ی انسانها و در همه جاست. اما البته این سخن بدان معنا نیست که همه توانایی مساوی، یا درک اخلاقی مساوی یا شخصیتی مساوی دارند. مقصود این است که همه در برابر قانون حقوق مساوی دارند و حق دارند از آزادی مدنی برخوردار باشند. هیچ قانونی نباید به برخی امتیازهای خاصی بدهد و به برخی دیگر تبعیضهای خاصی تحمیل کند. کمک و حمایت و مجازات باید برای همه یکسان باشد. لیبرالیسم نبرد بی‌امانی است علیه امتیازهایی که مانعی مصنوعی در برابر رشد فردند، چه این امتیازها ناشی از ولادت باشد و چه ناشی از ثروت و نژاد و اعتقاد یا جنسیت. لیبرالیسم تأسیس جامعه‌ای را در نظر دارد که در آنجا برای همه فرصت مساوی وجو خواهد داشت تا اکثر استعدادهای فطری‌شان را به تحقق برسانند، چه این استعدادها کوچک باشند و چه بزرگ.

 لیبرالیسم و ناقدانش

لیبرالیسم نظریه‌ای بود که طبقه‌ی نوظهوری به نام طبقه‌ی متوسط یا بورژوازی شعار خودش قرار داد تا زندگی اجتماعی خود را سامان دهد و بتواند در برابر طبقه‌ی زمیندار و صاحب عنوان و نظام سلطنتی و کلیسا قد علم کند. آنچه به پیروزی این طبقه کمک کرد فقط در دست داشتن چند مفهوم فلسفی درباره‌ی حکومت نبود؛ تاریخی طولانی از تعصب و خرافه به نام دین، جنگهای طولانی دینی و مذهبی، جنگ پایان‌ناپذیر سلطنت و کلیسا بر سر قدرت و بر آمدن خورشید علم و کشف مقام انسان و به رسمیت شناختن قوا و استعدادهایش و رشد تفکر فلسفی و علمی از دوره‌ی رنسانس به بعد و بالاخره، کشف منابع تازه‌ی ثروت، که مولود کار و داد و ستد بازرگانان و صاحبان حرفه‌ها و مشاغل در شهرها بود، و نه تاراج و چپاول دولتها، به این طبقه نشان داد که نمی‌تواند در جهانی زندگی کند که امتیازات موروثی و ناامنی مدنی بر آن حاکم باشد. افراد طبقه‌ی متوسط جز به خودشان به کسی دیگر نمی‌توانند متکی باشند، بنابراین، این طبقه به نظریه‌ای متوسل شد که آزادیهای فردی و امکان رقابت عادلانه و تضمین اندوخته‌ها را به رسمیت می‌شناخت.

با این وصف، تحقق این جامعه نیز، مانند هرچیز دیگری، رخنه‌ها و تَرَکهایش را در عمل آشکار کرد. متفکرانی از همین طبقه‌ی نوظهور از نخستین ناقدان این جامعه‌ی جدید بودند، بی‌آنکه واپسگرا باشند یا بخواهند دستاوردهای آن را ناچیز بشمارند. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (۱۸۳۱– ۱۷۷۰) و کارل مارکس (۱۸۸۳– ۱۸۱۸) بزرگترین ناقدان لیبرالیسم تا امروزند.

از نظر هگل جامعه‌ی لیبرال سه نقص یا تصور ناقص دارد: ۱) آزادی اخلاقی، ۲) آزادی اقتصادی، ۳) فرد. جامعه‌ی لیبرال تصور ناقصی از آزادی دارد، چون آزادی را غیاب قیود و محدودیتها می‌پندارد. بر اساس این تلقی ناقص از آزادی من آزادم اگر دیگران در کارم مداخله نکنند و به آنچه نمی‌خواهم بکنم مجبورم نکنند. اما از نظر هگل، این تلقی از آزادی یکسویه و ناقص است، برای اینکه قادر بودن به انجام دادن آنچه می‌خواهم بکنم حاکی از آزادی واقعی نیست، چون چه بسا آنچه می‌خواهم به حکم عقل تعیین نشده باشد. در واقع، استدلال هگل این است که (چنانکه کانت می‌گفت) توانایی در باز داشتن امیال و تدبّر درباره‌ی ضرورت آنهاست که آزادی واقعی را محقق می‌کند. بنابراین، وقتی تابع تمایلاتی هستم که مرا به هر سو می‌برند، مانند فاعل عاقل عمل نمی‌کنم و لذا نمی‌توانم بگویم که آزاد هستم. هگل استدلال می‌کند که در جامعه‌ی لیبرال تأکید بر صرف انتخاب فرد و ارضای نیازش قرار می‌گیرد و نه بر تصمیم‌گیری عاقلانه‌ی خود فرد و لذا از این حیث آزادی حقیقی در این جامعه وجود ندارد. اینجاست که باید اخلاق به کمک فرد بیاید تا به او نشان دهد که پیروی از قانون اخلاقی و در نظر داشتن خیر عموم به معنای آزاد بودن است.

دومین انتقاد هگل از جامعه‌ی لیبرال این است که مفهوم فرد بودن در جامعه‌ی لیبرال یکسویه و انتزاعی است، چون این جامعه بر اساس اقتصاد بازار آزاد قوام گرفته و تأسیس شده است، همه‌ی افراد به دنبال منافع خودشان هستند و به‌تدریج تابع ساز و کارهای بازار آزاد می‌شوند که آنان را از صفات انسانی ساقط می‌کند. بنابراین دیری نمی‌گذرد که همه‌ی روابط انسانها به صورت تجاری در می‌آید. اساس هر همکاری و تعاون ما با دیگران کسب منافع خودمان می‌شود.

انتقاد سوم هگل به ریشه‌کنی فرد از اجتماع، در جامعه‌ی لیبرال، مربوط می‌شود. فرد جامعه را صرفا ظرفی برای تأمین نیازهای خود می‌بیند و هیچ علاقه یا هویت مشترکی او را با دیگر افراد جامعه پیوند نمی‌دهد. نتیجه‌ی این امر انزوا و محصور شدن فرد در خود و خودپرستی محض است. او به‌آسانی از اجتماعی که در آن زاده شده دل می‌کَنَد و راه سرزمینهای دیگر را در پیش می‌گیرد — به هیچ فرهنگ و سنّت و آیینی دلبستگی و سرسپردگی ندارد و فقط می‌خواهد به خواسته‌های خودش برسد.

انتقادهای هگل از لیبرالیسم، به‌ویژه فردگرایی آن، تا امروز پایدار مانده است. فرد و فردگرایی، با اینکه از عهد باستان تا عصر مسیحیت مطرح بود، در لیبرالیسم، از سرچشمه‌اش در دوره‌ی رنسانس می‌نوشد. میدان دادن به غرایز و ارضای آنها. به همین دلیل امروز در غرب کلمه‌ی فرد و فردگرایی تا حدودی به کلمات مذموم تبدیل شده‌اند و برخی متفکران معنای «فرد» را محدود به «فردی با خواهشهای غریزی» کرده‌اند و به جای آن «شخص» ( person) را به معنای «فردی با تمایلات معنوی» گذاشته‌اند و شخص‌گرایی (personalism) را جانشین فردگرایی کرده‌اند. کسانی نیز که امروز به دوستداران اجتماع (communitarians) مشهورند، بدترین ضعف لیبرالیسم را همین فردگرایی می‌دانند (چارلز تیلور کوشیده است با استفاده از مفاهیم هگلی میان «اجتماع‌ دوستی» یا «کامیونیتارینیسم» و لیبرالیسم جمع کند).

کارل مارکس بنای لیبرالیسم را استوار بر جدایی فعالیت اقتصادی از حکومت دولت می‌بیند. لیبرالیسم می‌گوید فعالیت اقتصادی امری قراردادی و خصوصی میان افراد است و لذا حق مالکیت معمولاً در نظریه‌ی لیبرال حقی فطری معرفی می‌شود که عقل طبق قانون فطری آن را کشف کرده است. این حق که در قانون تجسم یافته است حاصل نبردهای مختلف تاریخی میان گروههای اجتماعی بر سر دست یافتن به منابع مادی است. با ظهور سرمایه‌داری معنای مالکیت این شد: حق از آن خود دانستن ارزش افزوده؛ ارزش افزوده‌ای که محصول کار کارگر بر روی ماده‌ی خام است. بنابراین، از دیدگاه مارکسیسم، توصیف حق مالکیت به‌منزله‌ی حق فطری باطل است. توصیف اقتصاد به‌منزله‌ی امری خصوصی میان افراد باطل است. تصور تشکیل جوامع انسانی بر اساس قرارداد آزادانه در آغاز تشکیل جوامع افسانه است. حقوق آزادی و تساوی نیز به همین سان توهم است. همه‌ی این مفاهیم ایدئولوژیی را تشکیل می‌دهد که نظام سرمایه‌داری را توجیه می‌کند.

گفته‌های مارکس چندان هم خالی از حقیقت نیست. کشورهایی که دیکتاتوریهای کمونیستی را به چشم دیدند، یا تبلیغات کمونیستها علیه لیبرالیسم زمینه‌ی مناسبی برای ظهور فاشیسم در کشورهایشان فراهم کرد، امروز به روی دیگر سکه افتاده‌اند و گمان می‌کنند چاره‌ی همه‌ی مشکلات در خصوصی‌سازی و بازار آزاد است، اما بدون نظامهای دمکراتیک و پذیرفتن مفاهیم اساسی لیبرالیسم، این جامعه‌ها همه‌ی مفاسد جامعه‌های لیبرال غربی را خواهند داشت، بدون خیرات آن. اینجاست که می‌توانیم بگوییم هیچ کس به اندازه‌ی مارکس به همین نظام سرمایه‌داری و لیبرالیسم خدمت نکرد: از طریق انتقاد. مارکسیسم در جوامع عقب‌مانده‌ی شرقی تبدیل به دین توده‌ها و وعده‌ی بهشت موعود بر زمین شد، اما، در غرب، مارکسیسم مکتبی در میان مکاتب علوم اجتماعی است و به پیشبرد شناخت زندگی اجتماعی یاری می‌رساند. بت مارکسیسم در شرق شکسته شد، اما علم مارکسیسم در غرب زنده است، چون در جامعه‌ی لیبرال هر چیزی جای خود را دارد، به دور از افراط و تفریط.

امروز برخی از لیبرالها با نظریه‌ی بازاز آزاد مخالفت می‌کنند و معتقدند که عدالت نیز باید شعار جامعه‌ی لیبرال قرار گیرد (جان راولز). آن دسته از لیبرالها را که هنوز از نظریه‌ی بازار آزاد طرفداری می‌کنند لیبرالهای کلاسیک یا لیبرتارینها می‌گویند — فریدریش هایک و رابرت نوزیک. به هر حال، لیبرالیسم نیز مانند هر مکتب دیگری طی زمان و با کار نظریه‌پردازان تحول می‌یابد و برداشتها یا مذاهب متفاوتی از آن به ظهور می‌رسد. به عبارت دیگر، امروز باید از لیبرالیسم‌ها سخن گفت — و نه لیبرالیسم. و اینکه کدام لیبرالیسم مقصود است.



عوام‌فریبان و لیبرالیسم 

امروز مفاهیمی مانند آزادی و دمکراسی و حقوق بشر آن‌قدر در گوشه و کنار جهان بر زبان می‌آید و به‌واسطه‌ی برخی کشورهایی که خود را مدافع این ارزشها می‌دانند، آن‌قدر جلوه و جلال یافته است که کمتر کسی جرأت می‌کند صریحاً و علناً با این مفاهیم مخالفت کند، چرا که مخالفت با این مفاهیم به معنای مخالفت با پیشرفت و ترقی و رفاه و علم و فرهنگ و همه‌ی چیزهایی خواهد بود که هر انسانی فطرتاً خواهان آنهاست. با این همه، چه در همین جامعه‌های لیبرال، در گذشته، و چه در برخی کشورهای تازه‌استقلال‌یافته، با استعانت از همین مفاهیم لیبرال، نظامهای سیاسیی پدید آمده‌اند که حکومتهای خود را بسیار دمکراتیکتر و لیبرالتر از نظامهای مدعی لیبرالیسم معرفی می‌کنند، اما در واقع مضحکه‌ای از نظامهای سنتی استبدادی سرزمین خود با رنگ و لعابی تازه بیش نیستند.

لیبرالها همواره نگران خطر دمکراسی برای آزادی بوده‌اند (از این حیث با افلاطون اشتراک نظر دارند) و تجربه‌های فاشیسم و فالانژیسم و نازیسم در برخی کشورهای اروپایی که سنت دیرپایی در لیبرالیسم نداشتند، دلایل تاریخی خوبی برای این نگرانی‌اند. لیبرالیسم فلسفه‌ای سیاسی است و مفاهیم اساسی آن هیچ جهتگیری مشخصی را برای معنا و غایت زندگی به فرد پیشنهاد نمی‌کند. بنابراین ادیان و مکاتب فلسفی و خرافات و موهومات مادام که در جامعه طرفدارانی دارند حق یکسانی برای ادامه‌ی حیات دارند. از همین جاست که خطر بروز می‌کند و این امکان پدید می‌آید که در جامعه‌های لیبرال گروههایی ظهور کنند و به قدرت برسند که امکان رشد و نموشان را از همین جامعه یافته‌اند، اما درصددند با کسب قدرت قواعد بازی اجتماعی را تغییر دهند و به زعم خود حکومتی ابدی برای خود فراهم آورند: فاشیستها و کمونیستها و اهل شریعت (بنیادگرایان) از این قبیل گروههایند. اینان تا هنگامی که در اقلیت‌اند آزادی و حقوق بشر و همه‌ی مفاهیمی را که برای آنان حق حیات قائل می‌شوند می‌پذیرند، اما همینکه به قدرت رسیدند نردبان انتخابات آزاد را برمی‌چینند و مدعی می‌شوند که حکومت مردمی حکومت  برای مردم است و نه  به وسیله‌ی مردم. در این حکومتها مردم فقط کسانی هستند که حکومت مادام‌العمر رئیس جمهور یا رهبران همیشگی را می‌پذیرند و کسانی که چنین چیزی را نمی‌پذیرند «مردم» نیستند و «دشمن»اند. اینجاست که لیبرالها هشدار می‌دهند: «قیمت آزادی هشیاری دائمی است».



پی نوشتها:

[1] . ‌‌(liberalism).

[2] . قادری، حاتم؛ اندیشه سیاسی در قرن بیستم، تهران، سمت، 1379، ص 17.

[3] . توحید فام، محمد؛ چرخشهای لیبرالسیم، تهران، روزنه، 1383، ص 13.

[4] . بشریه، حسین؛ جامعه شناسی سیاسی، تهران، نشر نی، 1374، ص 308.

[5] . زرشناس، شهریار؛ مبانی نظری غرب مدرن، تهران، کتاب صبح، 1383، ص 134- 135-136.

[6] . همان، ص 143.

[7] . بشریه، پیشین، ص 309.

[8] . همان، ص 309 و 310.

[9] . بشریه، حسین؛ لیبرالسیم و محافظه کاری، تهران، نشر نی، 1376- 1378، ص 20.

[10] . بشریه، پیشین، ص 311.

[11] . بشریه، پیشین، ص 311.

[12] . زرشناس، پیشین، ص 144.

[13] . علیزاده، حسن؛ فرهنگ خاص علوم سیاسی، تهران، نشر روزنه، 1377، ص 174.

[14] . بشریه، پیشین، ص 314.

[15] . فام، پیشین، ص 135.

[16] . بشریه، حسین؛ لیبرالسیم و محافظه کاری، تهران، نشر نی، 1374، ص 15.

[17] . فام، پیشین، ص 163.

[18] . همان، ص 165.

[19] . همان، ص 166.

[20] . زرشناس، پیشین، ص 141.


منبع :‌ http://osupnu.persianblog.ir





نوع مطلب : مفاهیم، 
برچسب ها : لیبرالیسم، آزادی، لیبرالیسم کلاسیک، لیبرال دمکراسی، سوسیال دمکراسی، نئولیبرالیسم، اصول لیبرالیسم،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب