تبلیغات
سیاست نامه - نخبه گرایی (Elitism theory )
 
درباره وبلاگ


((شرم بـر مــن اگـــر حــریـــم تـــو پـیــــش
چــشــمان مـــن شـکـســتــه شـــــــود))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این وبلاگ به تحلیل نظریه ها و تئوری های
سیــاسـی بــه صــورت علــمــی میـپـردازد
و بـه هـیچ گـروه و حـزبی وابسـتگی نـدارد
و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) مطالب و مکاتب منتشر شده در وبلاگ
به هیچ عنوان به معنای وابستگی و اعتقاد
صاحب وبلاگ به آن مطالب و مکاتب نمیباشد
و صرفا جنبه ی آموزشی و آکادمیک برای
دانش پژوهان علم سیاست دارد

2) لطقا انتقادات و کاستی هارادر بخش
نظرات انتقال دهید تا از این مهم بهره ی
کامل را ببریم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


استفاده از مطالب با ذکر منبع نشانه ی
اخلاق مداریست

با نظرات و انتقادات خود مارا یاری کنید

مدیر وبلاگ : سیاست نامه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سیاست نامه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 9 دی 1391 :: نویسنده : سیاست نامه
نخبه گرایی  (Elitism theory )


افلاطون، ماکیاولی، پاره تو، موسکا و میخلز تدوین کنندگان تئوری های نخبه گرایی به شمار می روند. افلاطون اندیشمندان را شایسته حکومت می دانست البته این نوع نگرش وابسته به دورانی بود که مسأله اصلی حول شخص حاکم و این سؤال که چه کسی باید حاکم باشد، دور می زد. اما ماکیاولی، پاره تو، موسکا، و میخلز به دنبال چگونگی بدست گیری و بقای در قدرت بودند. از این رو کسانی چون پاره تو به دنبال چرخش نخبگان برای حفظ قدرت بودند، مقاله حاضر علاوه بر موارد فوق به برخی اندیشه های جبرگرایانه مبنی بر محتوم بودن سرنوشت قدرت در میان گروه الیت و نخبه می پردازد.


برای مشاهده ی کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید





نخبه(Elite) از واژه "Eligere" به معنی انتخاب و یا انتخاب کردن، گرفته شده است. مفهوم اولی برای تبیین کیفیت اجناس و کالاهایی به کار می‌رود که دارای نوعی ویژگی و برتری، نسبت به سایر کالاها است.[1]

 نخبه به کلی‌ترین مفهوم آن به گروهی از اشخاص گفته می‌شود که در هر جامعه‌ای مواضع رفیع را در اختیار دارند. به بیان جزئی‌تر، نخبه مشتمل بر گروهی از افراد است که در رشته‌ای خاص برتری دارند.[2]

دقیق‌ترین تعریف از نخبگان را پارتو ارائه داده است. به اعتقاد او، نخبه کسی است که ذاتاً دارای امتیازات هوشی، جسمی و روانی است. این مواهب را طبیعت در وجود یک شخص به عاریت نهاده است.[3] معمولاً برگزیدگان، دربرگیرنده تمام افراد و اشخاصی‌اند، که دارای خصوصیات استثنایی و منحصر به فرد بوده و یا دارای استعداد و قابلیت هایی عالی در زمینه کار خود و یا در برخی فعالیت ها می باشند.[4] در دوره جدیدتر هـارولد لاسول، نخبگان را متشکل از افرادی می داند، که بیشترین دسترسی و کنترل به ارزش‌ها را دارند.[5] این نوع تعریف از نخبگان، مصداقی برای انواع مختلف نخبگان اجتماعی، مسامحه در تعبیر و ساده‌انگاری می باشد؛ زیرا همه گروه‌های نخبه، سیطره و کنترلی بر ارزشها ندارند. تعریف لاسول مخصوص به گروه خاصی از نخبگان اجتماعی است که در قالب نخبگان سیاسی می‌گنجد.

گرچه اندیشه بحث نخبه‌گرایی را در ایده‌پردازی‌های افلاطون، ماکیاول و دیگران می توان یافت؛[6] ولی واژه نخبه(Elite)، در قرن هفدهم میلادی برای توصیف و تبیین کیفیت اجناس و کالاهایی بکار می‌رفت، که دارای ویژگی و برتری نسبت به سایر کالاها باشد. در قرن‌های هیجدهم و نوزدهم، نخبه به اشخاص و گروهای اجتماعی‌ای اطلاق می‌شد، که از جایگاه و منزلت اجتماعی، سیاسی و روحانی برتری نسبت به دیگران برخوردار بودند.[7] نخبه گرایی به عنوان یک نظریه پرقدرت اجتماعی توسط کارل مارکس، ویلفرد، پارتو، گائتانوموسکا و رابرت میخلز طرح گردیده است. دیدگاه مشترک این گروه از متفکران بر این مبنا استوار بود که حاکمیت در جامعه به دست گروه کوچکی از نخبگان می‌چرخد.[8]



انواع نخبگان اجتماعی

نخبه گرایی در سه بخش قابل بررسی است:

1) نخبه‌گرایی کلاسیک؛ نخبه‌گرایی کلاسیک به عنوان یک نظریه پرقدرت اجتماعی توسط ویلفرد پارتو، گائتانو موسکا و رابرت میخلز طرح گردیده است.

به اعتقاد گائتانوموسکا در همه جوامع(توسعه‌یافته یا توسعه‌نیافته)، دو طبقه از مردم وجود دارند؛ طبقه ای که حکومت می کند و طبقه ای که بر او حکومت می شود. طبقه اول که اغلب از یک اقلیت تشکیل یافته، تمام مسئولیت‌های سیاسی را به عهده دارد و به کل هیأت جامعه، سازمان داده و شکل ویژه ای به آن می بخشد و از طریق انحصارگرایی، قدرت را در حوزه اختیارات خود قبضه کرده و تمام امتیازات و بهره وری از قدرت را به خود اختصاص می‌دهد. در حالیکه طبقه دوم یعنی اکثریت توده، که به اطاعت و فرمان‌برداری وادار شده‌اند، از راه‌های قانونی و یا با زور و خشونت، توسط گروه فرمانروا و نخبه، کنترل، هدایت و اداره می‌شوند.[9] گروه حاکم اغلب تسلط خود بر اکثریت را از راه بهره‌وری از ارزش‌ها و باورهای آنان جامه عمل پوشانده[10] و برای حفظ مشروعیت خود، از فرمول سیاسی بهره می‌گیرند.[11]

نخبگان از منظر پارتو عملاً به دو گروه شیران و روبهان تقسیم می‌شوند؛ روبهان تلاش می کنند تا از طریق بدست آوردن رضایت توده‌ها بر آنان فرمانروایی کنند و بر نفوذ خود در حوزه اجتماع استمرار بخشند. آنان سعی می کنند تا در برخورد با توده ها، از زور و نیروی قهری استفاده نکنند.[12]

شیران بر عکس روباه‌صفتان، مردان قدرتمند، باثبات، سرد، بدون روح و غیر خیال پرداز هستند. شیران در نظر دارند تا به خود خدمت کنند. آنان برای بدست آوردن موقعیت یا حفظ آن، بیشتر از زور استفاده می کنند.[13]

از منظر پارتو نخبه‌بودن لزوماً پدیده ای ارثی نیست؛ زیرا فرزندان، همه ویژگی‌های ممتاز والدین خود را به ارث نمی‌برند؛ بنابراین جابجایی در طبقه نخبگان، امری انکارناپذیر است. گروه­های برگزیده فعلی، روزی جایگاه خود را به نخبگان جدید از قشرهای پایین جامعه واگذار خواهند نمود. گردش نخبگان باعث نوع تعادل در سیستم نظام اجتماعی گشته و همراه با خود، دگرگونی اجتماعی را نیز به ارمغان می‌آورند.[14] زمانی که نخبگان جدید وارد عرصه اداره جامعه شوند، پویش جدیدی همراه با تغییرات اتفاق خواهد افتاد.[15]

میخلز، کارویژه‌های  فنی و اداری از احزاب سیاسی،  وجود بوروکراسی  و الیگارشی را اجتناب‌ناپذیر می‌داند. قانون آهنین الیگارشی سلطه رهبری بر دیگران را تضمین می‌کند. ناکارآمدی توده‌ها، پایه سلطه نخبگان را تشکیل داده و باعث تسلیم شدن آنها به هوسهای نخبگان می‌شود.[16]

2) نخبه‌گرایی دمکراتیک؛ تئوری نخبه‌گرایی دمکراتیک را می‌توان نظریه ماکس وبر و جوزف شومپیتر پنداشت. وجه اشتراک این دو متفکر را می‌توان در قبضه سیاست، توسط نیروهایی با قدرت اجتماعی یافت. به اعتقاد آنان، حتی نگرش خوش‌بینانه نسبت به لیبرال‌دمکراسی هم با این مشکل روبروست که تصمیم‌گیری در جامعه از طریق انتخابات، با محدودیت‌هایی روبرو است. نگرش‌های بدبینانه‌، لیبرال دموکراسی را به نوعی تضمین‌کننده سلطه نخبگان بر جامعه می‌داند.[17] پس هرچند دموکراسی زمینه مشارکت را مردمی در جامعه فراهم می‌کند، اما از طرفی باعث تداوم سلطه نخبگان بر توده‌ها می‌شود. زیرا این نخبگانند که از شیوه‌های مختلف، به عنوان تصمیم‌سازان، تصمیم‌گیران و الگوسازان در فعالیت‌های مهم جامعه برگزیده می‌شوند و ایده‌های خود را در حوزه اجتماع جامه عمل می‌پوشانند.

به هرصورت، در حال حاضر بهترین مدل شناخته‌شده حکومت، دموکراسی است که در بیشتر کشورها نهادینه شده است. در نظام دموکراسی شهروندان هرچند از شرکت مستقیم در تعیین سرنوشت سیاسی خود بازداشته می‌شوند، ولی در فواصل زمانی معین امکان چشم‌داشت خود و بازگویی آن را دارند. در جریان دموکراتیک‌شدن جامعه، تا حدودی فاصله میان نخبگان و حکومت‌شوندگان کمتر می‌شود؛ زیرا گروه‌های نخبه جدید که به حکومت راه می‌یابند پیشینه‌ای توده‌ای دارند لذا برای توده‌ها قابل قبول‌تر و با اهمیت‌تر تبلور می نمایند.[18]

به اعتقاد شومپیتر مهم‌ترین وظیفه برای سوسیالیسم، ایجاد یک حکومت دموکراسی برای تأمین منافع دولت، گسترده است که تأکید بر برنامه‌ریزی برای تخصیص منابع جهت حیات سیاسی و اقتصادی دارد. وی بر این باور است که برنامه‌ریزی مجدد جهت بوروکراتیزه نمودن برای تمرکز قدرت لازم است. از این جهت او حامی یک نوع دولت رهبری‌کننده و راهبردی است. جوزف شومپیتر از طردکنندگان نظریه دموکراسی کلاسیک به شمار می‌رود. از دیدگاه او «مردم چیزی بیش از تولیدکنندگان حکومت‌ها و سازوکاری برای انتخاب مردانی توانا در تصمیم‌گیری نیستند.» بنابراین اراده مردمی در نزد شومپیتر، محصول فرایند سیاسی به شمار می‌رود؛ نه قدرت انگیزاننده آن. فرمول‌بندی شومپیتر بیان‌کننده این است که سوسیالیسم و دموکراسی فقط شکلی از نخبه‌گرایی رقابتی است. به نظر او دموکراسی در واقع نوعی منبع برای مشروعیت به نخبگان حاکم می‌باشد.[19]   

3) بینش‌های مدرن نخبه‌گرایی؛ دیدگاه مدرن نخبه‌گرایی در محورهای زیر قابل بررسی می باشد:

الف) شبکه قدرت نخبگان ملی؛ مطالعه میلز درباره شبکه قدرت نخبگان ملی در آمریکا حکایت از کاهش نقش قدرت سیاستمداران حرفه‌ای در جامعه دارد. میلز بر این باور است که دولت در جامعه آمریکا تأمین‌کننده منافع مردم نیست؛ بلکه تحت تأثیر شبکه سلطه و قدرت نخبگان ملی مرکب از سیاستمداران، نظامیان، صاحبان و مدیران اقتصادی قرار دارد. این گروه، سیاست‌های کلان را بر طبق اهداف خود برنامه‌ریزی می‌کنند. در حال حاضر نظامیان و شرکت‌های اقتصادی در رأس امور قرار دارند. از حلقه سه‌گانه نخبگان در جامعه امریکا نظامیان توانسته‌اند سود بیشتری را از آن خود نمایند و در سیاست‌سازی کلان از موقعیت مطلوب‌تری برخوردار گردند. از طرفی، نخبگان سیاسی حرفه‌ای بیشتر در حاشیه رانده شده‌اند به گونه‌ای که خلأ سیاسیون در تصمیم‌گیری‌ها کاملاً مشهود است.[20]

ب) نظریات مربوط به قدرت صنفی؛ که در رویکرد ساختاری اندیشه نئومارکسیستی و چارلز لیندبلوم در مورد دولت لیبرال دموکراسی متبلور می‌گردد. این نظریه‌ها بر مطالعه ارتباط بین قدرت اقتصادی و قدرت سیاسی که از طرف دولت‌مردان مداخله‌گر اعمال می‌شود تمرکز یافته است. کثرت‌گرایی نظریه انتقادی چارلز لیندبلوم است که بر وابستگی دولت‌های دموکراسی غربی بر اقتصاد سرمایه داری و اعمال قدرت بیش از حد بنگاه‌های تجاری بر دولت توجه نموده و آن را یک ضرورت می‌داند. دولت‌ها در زمان ثبات و تعادل سیاسی، باید، ابتدا نیازهای تجاری را تأمین نمایند.[21]       

ج) صنف‌گرایی(Corporatism) را می‌توان بعنوان روشی در نظر گرفت که عهده‌دار نقش  میانجی‌گری میان دولت و گروه­ها، برای حفظ منافع هر دوی آنها است. به همین دلیل گروه­ها با دولت به مذاکره و مصالحه می‌پردازند تا حمایت مالی دولت را در سیاست‌گذاری های کلان به سوی خود جلب نماید. ایده صنفی‌گرایی در زمان حاکمیت دولت‌های کارکردی در سال‌های 79-1974 در بریتانیا مورد حمایت قرار گرفت؛ که هدف از آن تقویت نظام سرمایه‌داری و مالکیت بخش خصوصی توسط دولت بود. صنفی‌گرایان اعتقاد براین داشتند که باید از اهمیت نقش کثرت‌گرایان و مدل دولت لیبرال دموکراتیک کاسته شوند و یک حالت تعادل میان دولت و گروه برقرار گردد. به همین جهت صنفی‌گرایان به دیده نقادانه به نظام سوسیالیست و کثرت‌گرا می‌نگریستند.[22]  

 

مکتب نخبه گرایی در سیاست


واژه elite )نخبه) در قرن هفدهم برای توصیف کالاهایی با مرغوبیت خاص به کار می رفت و بعدها کاربرد آن برای اشاره به گروههای اجتماعی برتر، مانند واحدهای ضربت نظامی یا مراتب عالی تر اشرافیت هم تعمیم یافت.(۱) اما به تدریج این واژه از نظر اجتماعی به گروهی برتر از نظر توانایی یا امتیاز اشاره داشت. شوارتس منتل بر این عقیده است که همه نخبه گرایان نسبت از افلاطون می برند و در حقیقت پدر نخبه گرایی افلاطون است. او در کتاب جمهوریت، گزینش، تربیت و شیوه زندگی گروه نخبه حاکم را توصیف کرده است.(۲) اما دکتر بشیریه معتقد است که پیشینه مفهوم الیت به اندیشه های ماکیاولی بازمی گردد. ماکیاولی در یک مفهوم کلی تمام فرآیندهای اجتماعی را به واقعیت های اساسی تفاوت میان نخبگان وغیرنخگبان ربط می داد. از این رو همه نظریه پردازان عمده الیتیسم مانند پاره تو، موسکا، میخلز تحت تأثیر اندیشه های او بودند. ماکیاولی در واقع الیت را به مفهوم گروه های حاکمه ای تلقی می کرد که اراده لازم برای پاسداری از مبانی قدرت خود را آشکار می سازند.(۳) ولی باید توجه داشت که در قرن ۱۹ بود که نخبه گرایی به عنوان یک مکتب فکری در علم سیاست و جامعه شناسی سیاسی با اندیشه های پاره تو و موسکا مطرح شد و به تدریج رواج پیدا کرد. امروزه نخبه گرایی یکی از الگوهای رایج در جامعه شناسی سیاسی است که بر وجود نخبگان حاکم در جامعه تأکید دارد. مهمترین مسأله برای نظریه پردازان نخبه گرا این بود که اساساً «چه کسانی حکومت می کنند» و یا «قدرت در دست چه کسانی متمرکز است». در پاسخ به این مسأله، مکتب نخبه گرایی بر تمرکز قدرت- و نه بر پراکندگی آن- در جامعه تأکید دارد و استدلال نخبه گرایان در ساده ترین شکل خود بیان می دارد که در هر جامعه ای قدرت سیاسی، در دست گروهی نسبتاً کوچک - گروه نخبگان- متمرکز است و بر این باور هستند که در سراسر تاریخ قدرت سیاسی مؤثر همواره در دست یک اقلیت خاص بوده است. از این منظر است که تقسیم اصلی در جامعه سیاسی را، تمایز میان صاحبان قدرت و توده های فاقد قدرت می بینند. نظریه پردازان نخبه گرا، جامعه را به دو قسمت نخبه و توده تقسیم می کنند و توده ها را جماعاتی سازمان نیافته و بی نظم می شمارند که فرودست تر از نخبگان هستند؛ در حالی که نخبگان به عنوان طبقه خودآگاه محسوب می شوند که در رفتار منسجم و دارای احساس مشترکی هستند. این نظریه پردازان ضد مارکسیست هستند که در حقیقت قصدشان ردنظریه های جبرگرایی اقتصادی و مبارزه طبقاتی مارکس بود. همچنین تا اندازه زیادی ضد دموکراتیک هستند چون آن را مغایر با واقعیت دانسته و دموکراسی را عملاً شکل ضعیفی از حکومت می دانند. به طور کلی در مکتب نخبه گرایی چهار نوع نظریه پردازی را می توان تشخیص داد که هر کدام دارای رویکرد خاص و متفاوتی هستند که عبارتند از:


۱- رویکرد سازمانی- موسکا و میخلز

هم موسکا وهم میخلز بر این باورند که وجود نخبگان و سلطه آنها بر جامعه بر موقعیت و تواناییهای سازمانی آنها اتکا دارد. به طور خلاصه اقلیت سازمان یافته همیشه بر اکثریت سازمان نیافته و پراکنده در جامعه حکومت می کند. موسکا می گوید: «در همه جوامع از جوامعی که بسیار کم توسعه یافته اند و تازه به سپیده دم تمدن رسیده اند گرفته تا پیشرفته ترین جوامع، دو طبقه از مردم به چشم می خورند: طبقه ای که حکومت می کند و طبقه ای که تحت سلطه است» . موسکا وجود نخبه و توده را خاص کلیه جوامع سیاسی می داند و علت حکمروایی و تسلط اقلیت نخبه بر توده را نه از ویژگی های برتر روان شناختی، بلکه از ویژگی های سازمان یافتگی ناشی می داند. بنابراین از دیدگاه وی سلطه اقلیت سازمان یافته با انگیزه های واحد بر اکثریت سازمان نیافته اجتناب ناپذیر است. در ادامه می گوید: «در جوامع بشری هرگز برابری مطلق وجود نداشته است. قدرت سیاسی هرگز بر شالوده رضایت آشکار اکثریت مبتنی نبوده است. قدرت سیاسی را همیشه اقلیت سازمان یافته اعمال کرده و همیشه هم خواهند کرد و این اقلیت ها از ابزاری که با تغییر زمان تغییر می کند، برای برقراری فرادستی خویش بر مردم عادی بهره خواهند گرفت.(۴) بنابراین موسکا ادعا می کند که هیچ نظم اجتماعی بدون وجود یک طبقه سیاسی- یعنی طبقه مسلط سیاسی که در ضمن یک اقلیت سازمان یافته را هم تشکیل می دهد- امکان پذیر نیست.


میخلز نیز همانند موسکا، سلطه نخبگان بر جامعه را ناشی از موفقیت و توانایی سازمانی آنها می داند و مدعی است که «قانون آهنین الیگارشی» را کشف کرده است. این مفهوم بدان معنی است که دموکراسی در معنای اصلی اش- اعمال قدرت توده ها و مشارکت آنان در اداره امور جامعه- هرگز نمی تواند صورت واقعی و عملی به خود گیرد. بنابراین میخلز نخستین کسی است که متوجه تضاد بین اصول دموکراتیک برنامه های احزاب سوسیال دموکراسی و گرایش های آن به سوی الیگارشی شده است. پس، از نظر میخلز در تمامی نظام های سیاسی قدرت حق ویژه یک اقلیت مسلط خواهد بود. وی در کتاب کلاسیک «جامعه شناسی احزاب» بر این عقیده است که پیدایش سازمان چه در سطح احزاب و چه در سطح دولت همواره موجب ایجاد گرایش های الیگارشیک و تسلط یک اقلیت می شود و بدین سان بیهوده بودن تلاش برای برقراری نظام سیاسی دموکراتیک را نشان داده است. میخلز می گوید: «وجود دموکراسی بدون سازمان متصور نیست.»(۵) و هر کس از سازمان سخن می گوید منظورش الیگارشی است. بدین ترتیب او می خواست نشان دهد که دموکراسی غیرممکن است و ادعا می کرد که با گذشت زمان سازمانهایی که ایدئولوژی سوسیالیستی داشتند از وضعیت مشارکت توده ای به وضعیتی تحول پیدا کردند که در آن تصمیم گیری به عهده تعداد اندکی از نخبگان بود؛ در حالی که توده ها منفعل ماندند و در تعیین اهداف و تنظیم برنامه های اجرایی به طور کلی در اداره امور جامعه مشارکتی نداشتند و به عبارت دیگر دموکراسی جای خود را به الیگارشی داد. میخلز معمولاً از «نپختگی سیاسی توده ها»، «سازمان نیافتگی آنها»، «احساس نیاز توده ها به راهنمایی و رهبری» سخن می گوید و به این نتیجه می رسد که ناکارآمدی توده ها تقریباً در سراسر حیات سیاسی امری همگانی است و این پدیده استوار ترین شالوده قدرت رهبران را بنا می نهد.



۲- رویکرد روان شناختی - پاره تو


در اندیشه جامعه شناختی پاره تو، عامل اصلی مبارزه در اختلاف استعدادها نهفته است. وی تعریف خود را از نخبگان براساس استعدادهای فردی قرار داده و نخبگان را شایسته ترین افراد در هر یک از شاخه های فعالیت بشری دانسته است. این نخبگان با توده مردم یعنی با آنهایی که مهارت و شایستگی کمتری دارند، مبارزه می کنند تا به موضع رهبری ارتقاء یابند. پاره تو وجه تفاوت نخبه را از توده در این می داند که نخبه کسی است که بالاترین امتیازها را در رشته فعالیتی خود دارد. بنابراین پاره تو در طرح اندیشه خود، عمدتاً بر موضوع روان شناختی افراد تأکید دارد و انسان را به لحاظ ماهیت روان شناختی خود به دو گروه نخبه و توده تقسیم می کند و معتقد است که قدرت همیشه در دست نخبگان بوده و خواهد بود و «تاریخ، گورستان اشراف سالاری هاست.»
پاره تو جامعه شناسی سیاسی خود را در مجادله با مارکسیسم ارائه کرده و به این اندیشه مارکس که نوید می داد نهایتاً نوبت توده ها خواهد رسید و با قهر انقلابی خود جریان انحرافی تاریخ را که موجب تقسیم جامعه انسانی به دو بخش اقلیت نخبه و اکثریت توده و در نتیجه باعث بیگانگی آنها از یکدیگر و از محصولات تولیدی خود شده است حقیرانه می نگریست. در مقابل اندیشه خوشبینانه مارکس، پاره تو نوید می داد که همیشه نوبت نخبگان خواهد بود. با از دست رفتن انرژی بقای یک گروه نخبه، گروه نخبه دیگری قدرت را در دست خواهد گرفت.(۶)

از دیدگاه پاره تو گروه نخبه از ویژگی های انسانی، از توانایی ها و غریزه های فردی ناشی می شود. به همین خاطر است که پاره تو عقل را عامل نارسایی برای فهم رفتار اجتماعی، جامعه و تاریخ می داند. انسان عمدتاً موجودی غیرعقلانی و واجد ذخایر عظیم غریزی و احساس است و این ویژگی در انسان پایدار است و تاریخ دگرگونی عمده ای در آن بوجود نمی آورد. بدین سان، در رفتار اجتماعی، احساس، نیروی غالب و مسلط است و در این زمینه عقل و منطق تأثیر اندکی دارد. در پشت هر عمل و رفتاری به هر حال احساسی نهفته است. در واقع احساس و غریزه در نظریه پاره تو همپای زیربنای اقتصادی در نظریات مارکسیستی است.(۷) بنابراین انسان از دیدگاه پاره تو، اساساً به صورت منطقی رفتار نمی کند، بلکه می کوشند کنش ها و رفتارهای خود را به طور منطقی از طریق ایدئولوژی یا ارزش هایی که آنها را «اشتقاق ها» می نامد توجیه کنند. این ارزش ها یا اشتقاق ها غرایز یا حالات ذهنی ایجاد می کنند که آنها را «باقیمانده ها» می نامد و اینها هستند که اساس فعالیت انسانی را تشکیل می دهند. وی باقیمانده ها را به دو نوع طبقه «غرایز ترکیب» و «ماندگاری انبوهه ها» تقسیم می کند. اولی شامل استفاده از اندیشه و تخیل است و پاره تو به کسانی که بر این اساس عمل می کنند عنوان «روباه» می دهد و دومی بر دوام، ثبات و نظم تأکید می ورزند و پاره تو کسانی را که بر این اساس عمل می کنند«شیر» می نامد. بنابراین جوهر سیاست از نظر وی ترکیبی از سازش و سرکوب یعنی ترکیب درستی از خصال روبه صفتی و شیرصفتی است. ترکیب میزان درستی از این دو موجب توفیق و ادامه قدرت گروه نخبه حاکم می شود. هرگاه میزان سازش پذیری نخبگان حاکم فزونی بگیرد مبانی قدرت سیاسی روبه سستی می گذارد و گروهی رقیب در درون توده ها پدید می آید تا قدرت را در دست بگیرند. بدین ترتیب گردش نخبگان پیش می آید. از این منظر اندیشه «الیتیستی» پاره تو یادآور ماکیاولی است که کمال مطلوب او در کتاب «شهریار» ترکیبی از خردمندی و بی رحمی است. این اندیشه مانند گروه نخبه آرمانی پاره تو ترکیبی از «روباه ها» و «شیرها» است.


۳- رویکرد نهادی- سی رایت میلز

میلز در کتاب نخبگان قدرت (The powerElite)، به بررسی تجربی ساخت قدرت سیاسی جامعه آمریکا پرداخته و تمایز آشکار بین اقلیت قدرتمند و اکثریت فاقد قدرت را نشان داده و نظریه خود را تحت عنوان برگزیدگان سیاسی ارائه کرده است. او مدعی است که نظام سیاسی آمریکا علیرغم تصور عمومی، فاقد خصلت دموکراتیک است، زیرا به جای حکومت مردم بر مردم، اقلیت قدرتمند بر اکثریت ناتوان حکمفرماست. میلز بیش از پیش متقاعد شده بود که دموکراسی در آمریکا، به علت تمرکز فزاینده قدرت سیاسی در دست یک گروه نخبه سه گانه مرکب از مقامات بلندپایه حکومت فدرال، سرآمدن شرکتهای بزرگ و افسران بلندپایه ارتش تضعیف می شود. به نظر میلز، تصمیم گیرندگان در این سه حوزه نهادی هم قدرت بسیار چشمگیری یافتند و هم بیش از پیش با یکدیگر همکاری کردند. نتیجه ظهور یک گروه نخبه قدرت بسیار هماهنگ و متحد بود.(۸)
بنابراین میلز معتقد است که دیگر نمی توان بر این عقیده باقی ماند که در یک طرف قضیه اقتصاد و طرف دیگر گروه های سیاسی قرار داشته باشند و یکی از سیاست و دیگری از درآمدهای مالی سهم ببرد و در این میان، ارتش ارزش چندانی نداشته باشد. امروزه اقتصاد سیاسی با نظامیان و دستگاه تصمیم گیرنده آنها یعنی ارتش، به صورت همه جانبه درهم آمیخته است و در حقیقت این مثلث قدرت واقعیتی ساختاری و نهادی به خود گرفته است. میان نخبگان نوعی اتحاد و یگانگی خاص از نظر روانی و اجتماعی وجود دارد و در نتیجه همین یگانگی است که کلیه مقام های اداری جامعه را در اختیار می گیرند. این نخبگان قدرت در سیاست، اقتصاد و ارتش با هم هیچ گونه تزاحمی ندارند و مثلث قدرتی را تشکیل می دهند که با هدایت عموم تسلط خرده را بر توده فاقد قدرت اعمال می کنند.(۹) میلز استدلال می کند که گروه نخبه در آمریکا در ساختار جامعه جای گرفته و بنابراین، قدرت این گروه نخبه نهادینه شده است. به همین خاطر میلز دلیلی نمی دید که نتیجه گیری کند که آینده متضمن تن دادن توده مردم به سلطه گروه نخبه جدید خواهد بود. بنابراین از نظر وی قدرت سیاسی از مؤلفه های نهادی نشأت می گیرد و دارندگان قدرت سیاسی آنانی هستند که در رأس نهادهای مسلط جامعه، یعنی نهادهای نظام اقتصادی و سیاسی قرار گرفته اند.


۴- رویکرد بوروکراتیک - جیمز برنهام

جیمز برنهام با مارکس در این مسأله موافق است که قدرت در دست کسانی است که وسایل تولید را کنترل می کنند و تصدیق می کند که هر چند به دنبال انقلاب صنعتی این افراد صاحبان سرمایه بودند، در جوامع صنعتی پیشرفته کنترل وسایل تولید به کسانی از جمله اعضا و بوروکراسی انتقال یافته است که دارای تخصص اداری و فنی هستند. به نظر برنهام، اینها نخبگان جدید را تشکیل می دهند. دولت تابع نیازهای نخبگان اداری و جوامع صنعتی بیش از پیش متمرکز و تابع کنترل بوروکراتیک می شوند.(۱۰) وی در کتاب «انقلاب مدیران» فرآیند جدایی مالکیت و کنترل وسایل تولید را مهمترین ویژگی جامعه نوین توصیف کرده است. بنابراین قدرت واقعی در جوامع سرمایه داری در دست مدیران است نه در دست مالکان و سهامداران. جایگاه، نقش و کارکرد گروه مدیران به هیچ رو وابسته به حفظ مالکیت و روابط اقتصادی سرمایه دارانه نیست برعکس، آنها بر ماهیت فنی فرآیند تولید مدرن متکی هستند. بنابراین برنهام بر این عقیده است که سلطه اداری به تدریج جانشین قدرت پارلمانی خواهد شد و همراه با آن دموکراسی به معنای سنتی از میان خواهد رفت. در جامعه صنعتی قدرت به نحو فزاینده ای به دست مدیران، فن سالاران، متخصصان و دیوانسالاران می افتد. بنابراین قدرت در دست نخبگان جدیدی که به دانش و تخصص فنی مجهز هستند، متمرکز خواهد شد.
به طور کلی در مکتب نخبه گرایی کسانی چون پاره تو، موسکا، میخلز و دیگران بر این عقیده اند که سرانجام هر جامعه یا سازمانی، به صورت الیگارشی سازمان می یابد. بدین معنا که اقلیتی نخبه و نیرومند عاقبت زمام امور را در دست می گیرد و پیدایش طبقه حاکم از ویژگی های منحصر به فرد هر جامعه و سازمان سیاسی است.


منابع:

 [1]. ازغندی، علیرضا؛ نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب، تهران، قومس، 1385، چاپ سوم، ص13.

[2]. جولیوس گولد و ویلیام ل. کولب؛ فرهنگ علوم اجتماعی، جمعی از مترجمین، تهران، مازیار، 1384، چاپ دوم، ص835.

[3]. نقیب‌زاده، احمد؛ درآمدی بر جامعه‌شناسی سیاسی، قم، مهر، 1385، چاپ پنجم، ص35.

[4]. روشه، گی؛ تغییرات اجتماعی، منصور وثوقی، تهران، نی، 1385، چاپ هجدهم، ص116.

[5]. گولد و ویلیام ل؛ ص835.

[6]. باتومور، تی بی؛ نخبگان و جامعه، علیرضا طیب، تهران، شیرازه، 1381، چاپ دوم، ص11 و 12.

[7]. باتومور؛ ص1-2 و ازغندی، علیرضا؛ ص13.

[8]. ایونز، مارک؛ نخبه‌گرایی، محمود شهابی، فرهنگ اندیشه، سال سوم، شماره دهم، 1383، ص12.

[9]. نقیب‌زاده، احمد؛ ص39 و مارش، دیوید و استوکر، جری ؛ روش و نظریه در علوم سیاسی، امیرمحمد حاجی‌یوسفی، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی، 1384، چاپ دوم، ص359 و سیف‌زاده، حسین؛ مدرنیته و نظریه‌های جدید علم سیاست، تهران، دادگستر، 1379،چاپ اول، ص161.

[10]. نقیب‌زاده؛ ص39.

[11]. مارش و استوکر؛ ص362.

[12]. ازغندی؛ ص 361.

[13]. مارش و استوکر؛ ص361.

[14]. روشه، گی؛ ص116.

[15]. سیف‌زاده؛ ص157-158.

[16]. میخلز، رُابرت؛ جامعه‌شناسی احزاب سیاسی، احمد نقیب زاده، تهران، قومس، 1385، چاپ دوم، ص23 تا40. و ایونز؛ ص16-17.

[17]. گیدنز، آنتونی؛ جامعه‌شناسی، منوچهر صبوری، تهران، نی، 1383، چاپ 13، ص345-346 و مارش و استوکر؛ ص366.

[18]. باتومور؛ ص135-136.

[19]. دیوید مارش و جری استوکر؛ روش و نظریه در علوم سیاسی؛ ص369-370. ایونز؛ص21-22.

[20]. میلز، سی رایت؛ نخبگان قدرت، بنیاد فرهنگی پژوهشی غرب‌شناسی، تهران، فرهنگ مکتوب، چاپ اول، 1383، ص363 تا 367.

[21]. ایونز؛ ص27.

[22]. مارش و استوکر؛ ص378-379. و ایونز؛ ص30-31.






نوع مطلب : مفاهیم، 
برچسب ها : نخبه گرایی، Elitism theory، Elitism، افلاطون، ماکیاولی، پاره تو، موسکا،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب