تبلیغات
سیاست نامه - ساموئل هانتینگتون Samuel Huntington
 
درباره وبلاگ


((شرم بـر مــن اگـــر حــریـــم تـــو پـیــــش
چــشــمان مـــن شـکـســتــه شـــــــود))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این وبلاگ به تحلیل نظریه ها و تئوری های
سیــاسـی بــه صــورت علــمــی میـپـردازد
و بـه هـیچ گـروه و حـزبی وابسـتگی نـدارد
و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) مطالب و مکاتب منتشر شده در وبلاگ
به هیچ عنوان به معنای وابستگی و اعتقاد
صاحب وبلاگ به آن مطالب و مکاتب نمیباشد
و صرفا جنبه ی آموزشی و آکادمیک برای
دانش پژوهان علم سیاست دارد

2) لطقا انتقادات و کاستی هارادر بخش
نظرات انتقال دهید تا از این مهم بهره ی
کامل را ببریم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


استفاده از مطالب با ذکر منبع نشانه ی
اخلاق مداریست

با نظرات و انتقادات خود مارا یاری کنید

مدیر وبلاگ : سیاست نامه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سیاست نامه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM


ساموئل هانتینگتون Samuel Huntington در سال‏1927 میلادی در شهر نیویورک و در یک خانواده مهاجر انگلیسی به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در این شهر طی کرد و مدارک لیسانس و فوق لیسانس خود را از دانشگاههای ییل و شیکاگو دریافت نمود. وی در سال 1951 نیز پس از دریافت مدرک دکترای علوم سیاسی از دانشگاه هاروارد، به تدریس در این دانشگاه پرداخت و برای مدتی نیز به ریاست دپارتمان‏های مختلف آن دانشگاه برگزیده شد.


برای مشاهده ی کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید


هانتینگتون از سال‏1989، ریاست مرکز مطالعات استراتژیک دانشگاه هاروارد را عهده‏دار است. تحقیقات و آثار ساموئل هانتینگتون به طور کامل درباره مسائل آمریکا،بویژه ابعاد نظامی و استراتژیک آن، سیاست تطبیقی، امنیت ملی و روابط بین الملل است. ارائه رهنمودهای استراتژیک و اجرایی به دولتمردان آمریکا نیز از ویژگی‏های آثار اوست. وی کمتر در خصوص مسائل اسلام سیاسی معاصر قلمفرسایی نموده است

زندگینامه:
. هانتینگتون با نگارش مقاله خویش تحت عنوان "رویارویی تمدن‏ها"، سعی در تبیین و تحلیل روابط "غرب و سایرین‏" در جهان بعد از جنگ سرد دارد. "هانتینگتون در واقع خصومت مفروض تمدن اسلام و تمدن غرب را بهانه‏ای برای ارائه رهنمودهای استراتژیک خود قرار می‏دهد و سرانجام نیز غرب را به مقابله با آن دسته از کشورها و گروههایی دعوت می‏کند که در مسیر احیا و گسترش تمدن اسلامی قرار دارند. بنابراین "برخورد تمدن‏ها" بیشتر یک دستورالعمل استراتژیک است تا یک نظریه محض.

زادروز ۱۸ آوریل ۱۹۲۷
نیویورک
درگذشت ۲۴ دسامبر ۲۰۰۸ (۸۱ سالگی)
مارتاس وینیارد





ساموئل هانتینگتون (به انگلیسی: Samuel P. Huntington)، (۱۸ آوریل ۱۹۲۷ - ۲۴ دسامبر ۲۰۰۸)، متخصص علوم سیاسی شهیر آمریکایی بود.

وی بخاطر نظریه برخورد تمدن‌ها و پیش‌بینی کشمکش جهان غرب با جهان اسلام شهرت جهانی پیدا کرده بود. دکتر ساموئل هانتینگتون، دانش‌آموخته و به مدت ۵۸ سال، استاد دانشگاه هاروارد بود.[۱]

زندگی

ساموئل هانتینگتون در سال ۱۸ آوریل ۱۹۲۷ در نیویورک در یک خانواده مهاجر انگلیسی به دنیا آمد. در دانشگاه‌های ییل و شیکاگو تا مرحله کارشناسی ارشد تحصیل کرد. دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه هاروارد گرفت و در همان دانشگاه به تدریس پرداخت.از سال ۱۹۸۹ تا هفتاد سالگی ریاست مرکز مطالعات استراتژیک دانشگاه هاروارد را عهده دار بود.

نقشه تمدن ها بر پایه نظریه برخورد تمدن های ساموئل هانتینگتون      غرب      لاتین      ژاپنی ها      چینی      هندی      اسلامی      ارتدوکس      آفریقایی

علاوه بر این، مسئولیت‌های متعدد دیگری را هم بر عهده داشته‌است، از جمله:

  • دستیار تحقیقات امور دفاعی در مؤسسة مطالعاتی بروکینگز (۵۳-۱۹۵۲۹
  • پژوهشگر شورای تحقیقات علوم اجتماعی آمریکا(۵۷-۱۹۵۴)
  • دستیار مؤسسة جنگ و صلح در دانشگاه کلمبیای نیویورک (۱۹۵۸)
  • هماهنگ کنندة دفتر طرح و برنامه ریزی شورای امنیت ملی آمریکادر دورة برژینسکی (۷۸-۱۹۷۷)
  • تحللیگر امور دفاعی و استراتژیک در وزارت دفاع و خارجه آمریکا (از ۱۹۸۵ تا کنون)
  • ریاست انجمن مطالعات علوم سیاسی آمریکا (۸۷-۱۹۸۶)
  • بنیانگذار و سردبیر مجلة «سیاست خارجی (۷۷-۱۹۷۰)


مرگ

هانتینگتون در ۲۴ دسامبر سال ۲۰۰۸ در سن ۸۱ سالگی در گذشت[۲].

نظرات

براى شناخت و تحلیل وضعیت جهان بعد از جنگ سرد، در غرب دو نظریه عمده ارائه شده است. نظریه نخست‏به پیروزى غرب در جنگ سرد معتقد است و «پایان تاریخ‏» و ختم تضادهاى ایدئولوژیک و تفوق لیبرال دموکراسى غرب در سراسر کره خاکى را نوید مى دهد. نظریه دوم روزهاى شادمانى غرب را زودگذر مى بیند و درباره خطر دشمنى موسوم، در قالب رویارویى و برخورد دو تمدن اسلام و غرب، هشدار مى دهد.

هانتینگتون با نگارش مقاله خویش تحت عنوان «رویارویى تمدن‏ها»، سعى در تبیین و تحلیل روابط «غرب و سایرین‏» در جهان بعد از جنگ سرد دارد. «هانتینگتون در واقع خصومت مفروض تمدن اسلام و تمدن غرب را بهانه‏اى براى ارائه رهنمودهاى استراتژیک خود قرار مى دهد و سرانجام نیز غرب را به مقابله با آن دسته از کشورها و گروههایى دعوت مى کند که در مسیر احیا و گسترش تمدن اسلامى قرار دارند. بنابراین «برخورد تمدن‏ها» بیشتر یک دستورالعمل استراتژیک است تا یک نظریه محض. هانتینگتون در کالبدشکافى موانع موجود در مسیر «رهبرى جهانى آمریکا»، به طور ظریفى، آشتى ناپذیرى جهان اسلام و غرب را یک اصل مسلم و بدیهى در روابط «اسلام‏» و «غرب‏» فرض کرده، مى کوشد تا سیاست‏هاى توسعه‏طلبانه دولت‏هاى غربى را از فرهنگ غربى متمایز سازد; ولى در عین حال رفتار کشورهاى مختلف اسلامى را عین تمدن اسلامى قلمداد کند.» (3)

براساس نظریه‏هاى هانتینگتون، بازیگران واقعى صحنه بین‏المللى، دیگر دولت‏ها نیستند; بلکه تمدن‏هایى هستند که براساس امپراتورى هاى مذهبى ادوار گذشته بنا شده‏اند. طى دوران جنگ سرد، در تجزیه و تحلیل‏هاى واقع‏بینانه امور بین‏المللى، این وابستگى هاى مذهبى عمیق و ریشه‏دار به کلى نادیده گرفته شده‏اند. هانتینگتون از اولین کسانى بود که استدلال کرد علت تمام خشونت‏هاى دوران جنگ سرد در جهان، ظهور قومیت‏گرایى نبوده، بلکه تضادهاى مربوط به تمدن‏هاى دیرینه است. لذا سیاستگزاران آمریکایى نمى بایست از خشونت‏هاى توحش‏بار و مشکلات کشدار در چچن متعجب مى شدند. این جنگ مطلقا مناقشه‏اى تجزیه طلبانه نیست، بلکه نبرد مرگ و زندگى مابین دو تمدن مسیحیت ارتدوکس و اسلام است. جنگ یوگسلاوى نیز نبرد میان تمدن‏هاى ارتدوکس، کاتولیک و اسلام بوده است. (4)

اولین نکته‏اى که هانتینگتون یادآور شده این است که اصل و اساسى که در واقع سازنده دید و عملکرد سیاسى در چند دهه گذشته بوده، یعنى نبرد ایدئولوژى، به پایان رسیده است. طبق نظر هانتینگتون، با از هم پاشیدن اتحادجماهیر شوروى در 90-1989، این وضع اکنون ازبین رفته است و به همین جهت، دیگر ایدئولوژى نمى تواند تعیین کننده نظام بین‏المللى باشد. نکته دوم مورد اشاره هانتینگتون، تضعیف دومین نیروى مهمى است که تعیین‏کننده تمام کشمکش‏هاى یکصد و پنجاه سال گذشته تاریخ بشر بوده و آن ناسیونالیزم است; البته ناسیونالیزمى که از انقلاب فرانسه برخاست و نه ناسیونالیزم به عنوان وطن‏پرستى که هزاران سال بین تمام ابناى بشر وجود داشته است. سومین نکته مورد نظر هانتینگتون این است که نوعى احیاى جدید ملت‏گرایى وجود دارد که غیر از آن چیزى است که در قرن نوزدهم بوده است. این ناسیونالیزم جدید بشر در مقابل تمدن‏هاى بزرگ شکل گرفته که تاکنون حاکم بر تاریخ بوده و یکى از مهمترین عناصر آنان، فرهنگ و دین است. (5)

هانتینگتون تمدن‏هاى زنده جهان را به هفت‏یا هشت تمدن بزرگ تقسیم مى کند: تمدن‏هاى غربى، کنفوسیوسى، ژاپنى، اسلامى، هندو، اسلاو، ارتدوکس، آمریکاى لاتین و در حاشیه نیز تمدن آفریقایى، به اعتقاد هانتینگتون تقابل تمدن‏ها، سیاست غالب جهانى و آخرین مرحله تکامل درگیرى هاى عصرنو را شکل مى دهد. خطوط گسل میان تمدن‏ها امروز جایگزین مرزهاى سیاسى و ایدئولوژیک دوران جنگ سرد شده است و این خطوط، جرقه‏هاى ایجاد بحران و خونریزى اند. خصومت هزار و چهارصدساله اسلام و غرب در حال افزایش است و روابط میان دو تمدن اسلام و غرب آبستن بروز حوادثى خونین مى شود. در عصر نو صف‏آرایى هاى تازه بر محور تمدن‏ها شکل مى گیرد و سرانجام نیز تمدن‏هاى اسلامى و کنفوسیوسى در کنار هم، رویاروى تمدن غرب قرار مى گیرند. در واقع، درگیرى هاى تمدنى، آخرین مرحله تکامل دیگرى در جهان نو است. (6)

هانتینگتون عنوان مى دارد: «تبلیغ ارزش‏هاى غربى به عنوان ارزش‏هاى جهان شمول، به تهییج واکنش‏هایى از نوع بنیادگرایى اسلامى کمک مى کند که نقاط بسیارى از جوامع اسلامى را فرا گرفته است. عدم موفقیت ناسیونالیزم و سوسیالیزم عربى، زمینه جنبش «اسلامى کردن مجدد» در خاورمیانه را فراهم ساخته است.» (7) هانتینگتون توصیه مى کند که غرب باید دامنه و قدرت نظامى کشورهاى کنفوسیوسى - اسلامى رامحدود سازد; از اختلافات و درگیرى هاى موجود بین کشورهاى اسلامى و کنفوسیوسى بهره‏بردارى کند و گروههایى را که در درون تمدن‏هاى دیگر به ارزش‏ها و منافع غرب گرایش دارند، مورد پشتیبانى قرار دهد. (8)

پیش‏بینى هاى وى روى سه نظریه پایه‏گذارى شده است: نظریه اول این است که بین اسلام و غرب یک کشمکش پنهانى و مخفى همیشگى وجود دارد که ناشى از تفاوت بین ارزش‏ها مى باشد. غرب فردگرایى، مساوات و آزادى مطلق را تبلیغ مى کند که اینها با ارزش‏هاى اسلامى قابل انطباق نیستند. نظریه دوم این است که بین دنیاى عرب و دنیاى غرب، یک موقعیت غیرقابل اصلاح وجود دارد; یعنى اختلاف منابع باعث مى شود که دنیاى عرب سیاست ضدغربى را پیش بگیرد. نظریه سوم این است که محور جدیدى به نام محور اسلام و محور کنفوسیوس مى باشد که همان محورى است که باید اسلام و غرب را در نقطه مقابل یکدیگر قرار دهد. (9)


از دولت تا تمدن؛ سیمای فکری ساموئل هانتینگتون

ساموئل هانتینگتون بی تردید یکی از برجسته ترین و مناقشه برانگیزترین عالمان علم سیاست در چند دهۀ اخیر بوده است. هانتینگتون فارغ التحصیل دانشگاه ییل است و درجۀ دکترای خود را از دانشگاه هاروارد اخذ نموده است. هانتیگتون از سال 1950 تا کنون استاد گروه "حکومت" دانشگاه هاروارد در زمینۀ مطالعات بین المللی و منطقه ای بوده است. علائق اصلی او امنیت ملی، روابط نظامیان و غیرنظامیان، دموکراتیزاسیون و توسعۀ اقتصادی و سیاسی کشورهای کم توسعه، مؤلفه های فرهنگی در جهان سیاست، و هویت ملی آمریکا است.

هانتینگتون شاید یکی از محققان سرمشقی است که دغدغه های عملی را در چارچوب آکادمیک و نظری در آمیخته است. تقریباً تمام آثاری که هانتینگتون تاکنون به نگارش درآورده است به نوعی با دغدغه های منافع ملی کشورش آمریکا در ارتباط بوده است. پژوهش های او گرچه عمدتاً در مقام و تبیین و تشریح پدیدارهای سیاسی بوده اند، لیکن این تبیین همیشه به نحوی انجام شده است که بتوان از آن توصیه هایی راهبردی نیز برای سیاست مدارانِ خصوصاً آمریکایی استخراج کرد، و به نوعی راهنمایی قابل اتکا، معتبر، و علمی برای عمل سیاسی فراهم ساخت.

بر همین اساس می توان آثار هانتینگتون در چند دهه فعالیت علمی پربارش را به سه دستۀ اصلی تقسیم کرد. دستۀ اول آثار او در دورۀ جنگ سرد جای می گیرند و بازتاب دغدغه های آمریکای آن دوره هستند. برجسته ترین اثر هانتینگتون که نمایندۀ آثارش در این دوره است کتاب سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی است، که چنان که از نامش پیداست مهم ترین دلمشغولیهای آن ثبات، نظم، و نهادمندی سیاسی در دنیای پس از جنگ جهانی دوم است. دورۀ دوم فعالیت علمی او را می باید دورۀ گذار بین جهان جنگ سرد و جهان پس از جنگ سرد دانست. این دوره همان دوره ای است که موج سوم دموکراتیزاسیون در آن به راه افتاده و به اوج خود می رسد و تعداد کثیری از نظام های سیاسی غیردموکراتیک جهان از جمله دول بلوک شرق را به اردوگاه رژیمهای دموکراتیک می آورد. مهم ترین اثر او در این دوره همانا کتاب موج سوم دموکراتیزاسیون است. دورۀ سوم کارهای فکری هانتینگتون را اما باید بی تردید دوران پس از جنگ سرد و مهم ترین اثر آن را "برخورد تمدن ها" دانست. دوره ای که هانتینگتون بافرارفتن از جریان اصلی در روابطه بین الملل در اظهار نظری غیرمنتظره دیگر نه دولت ها که تمدن ها را واحد اصلی تحلیل روابط بین الملل ارزیابی می کند و سخن از برخورد محتمل آن ها در آینده می راند. اینک با تکیه به مهم ترین اثر هانتینگتون در هر دوره به معرفی اهم نظرات وی در هر یک از سه دوره می پردازیم.

 

دغدغه های نظم و ثبات

چنان که گفته شد کتاب سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی که اینک تبدیل به یکی از کتاب های کلاسیک سیاست تطبیقی شده است محور اصلی مباحث هانتینگتون در این دوره است. هانتینگتون این اثر را با اظهار نظری برانگیزاننده و جالب توجه آغاز می کند: مهم ترین تفاوتهای سیاسی بین حکومتها نه از صورت و شکل حکومتشان بلکه از درجۀ حکومتشان مایه می گیرد. آن چه در درجۀ اول اهمیت قرار دارد تفاوت حکومتها از نظر مشارکت اجتماعی، مشروعیت، سازمان، کارایی و نظم است، و این تفاوت بر تمایزی مانند اختلاف دموکراسی و خودکامگی اولویت دارد.

هانتینگتون پس از بیانی این چنین در مقام ارزیابی یکی از مضامین اصلی ادبیات نوسازی برمی آید، این مضمون که نوسازی اجتماعی اقتصادی لاجرم منجر به توسعۀ سیاسی، ثبات، و روی کار آمدن حکومتهای دموکراتیک می گردد. آنچه هانتینگتون، اما، ابراز می کند کاملاً در برابر این تز قرار دارد. او بر آن است که خود فرایند نوسازی است که در نبود نهادهای کارای سیاسی به خشونت، بی ثباتی سیاسی، و فساد می انجامد. این نابسامانی ها بیش از همه از دگرگونی سریع اجتماعی مایه می گیرند و همچنین این امر که وارد شدن سریع گروه های اجتماعی تازه در عرصۀ سیاست با تحول کند نهادهای سیاسی همراه بوده است.

روند نوسازی ارتباط گروه های سنتی را دچار از هم گسیختگی می کند و در نتیجه فرد هویت خود را از دست داده دچار بی هنجاری می شود. اینجاست که فرد به دنبال هویت های جدید در سنت های گذشتۀ خود می رود و از همین مجراست که بنیادگرایی و عصبیت های قومی قبیله ای مجدداً زنده می شوند. از منظری کلی تر، نوسازی موجب شکل گیری گروه بندی های جدید اجتماعی و همچنین افزایش تحرک اجتماعی می شود. از سوی دیگر نیز نهادمندی سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی پایین است، و نهادهای سیاسی این جوامع توان پاسخ گویی به خواست مشارکت این گروه های نوپا را ندارند. همین امر یعنی خواست مشارکت از یک سو، و فقدان ظرفیت پاسخگویی نهادینه به این مطالبات است که موجب بحران و نابه سامانی سیاسی و وقوع خشونت های سیاسی و وقایعی از کودتا گرفته تا انقلابات می گردد.

هانتینگتون بر مبنای همین نظریه است که به تبیین انقلابات می پردازد، نظریه ای که بعدها در میان نظریه های انقلاب مکان متمایزی را از آن خود ساخت، و با عنوان نظریۀ توسعۀ نامتوازن مشهور گشت.

هانتینگتون مانند همیشه این بار نیز صرفاً در مقام تشخیص بیماری و مشکل برنمی آید، بلکه پس از تشریح معضله به بیان راه حل نیز می پردازد. تجویز او برای حل این مشکل البته تا حدودی مشخص است. برای درمان نابه سامانی سیاسی باید نهادمندی سیاسی را تقویت کرد، و نهادمندی سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی را به بهترین وجه با تکیه به تحزب و احزاب سیاسی می توان بالا برد. حزب که مهم ترین ویژگی عرصۀ سیاسی نوین است دوای یکی از دردهای منحصر به فرد جوامع در حال توسعه است. چرا که این جوامع برعکس جوامع غربی به یکباره با کلیۀ مسایل نوسازی روبه رو می شوند. تجربه نشان داده است که توجه هرچه بیشتر به مسایل سازماندهی سیاسی و ایجاد نهادهای سیاسی نوین فرایند نوسازی را آسان ساخته و پیامدهای بی ثبات کنندۀ آن را کمتر می کنند. وسیلۀ سازماندهی نیز حزب است. اما جالب آن است که این جوامع اگر چه بیش از هر چیز محتاج نظام های حزبی قدرتمند و احزاب نهادینه هستند، اما بیش از هر جای دیگری در همین جوامع است که با احزاب مخالفت می شود. به گفتۀ هانتینگتون این مخالفت ها معمولاً از سوی سه دسته هستند: 1. محافظه کارانی که با تحزب مخالف اند زیرا احزاب را به حق معارضه ای برای ساختار اجتماعی موجود در نظر می گیرند؛ 2. دستگاه اداری که گرچه به نوسازی اعتقاد دارد ولی تنها به نوسازی اداری معتقد است و نه گسترش مشارکت سیاسی؛ و 3. پوپولیست هایی که ضرورت مشارکت سیاسی را می پذیرند، ولی به ضرورت سازماندهی این مشارکت تن در نمی دهند.

 

دغدغه های گذار

دغدغۀ اصلی هانتینگتون در دورۀ دوم فعالیتهای فکری اش دموکراتیزاسیون است. بر همین مبنا است که مقالات و کتاب اصلی اش در اواخر دهۀ 1980 و اوایل دهۀ 1990 تماماً به این موضوع اختصاص دارند. او در این زمینه نیز همانند مباحث قبلی اش ورودی مبتکرانه دارد. هانتینگتون برای اولین بار مفهوم "موج" دموکراتیزاسیون را مطرح می کند. این دید تحلیلی هانتینگتون در برابر تحلیل های دیگر از دموکراتیزاسیون قرار می گیرد که واحد تحلیلی شان در این زمینه رژیم های سیاسی واحد هستند، و مجموعۀ گذارها را به عنوان یک واحد تحلیلی واحد مورد توجه قرار نمی دهند.

هانتینگتون در ابتدای کتاب موج سوم خود به صراحت از تغییر دغدغه هایش و تحول کلانی که در سیاست جهانی در حال انجام است خبر می دهد: "موضوع کتاب بسیار مهم ــ و شاید مهم ترین موضوع ــ دربارۀ گسترش سیاست جهانی در پایان سدۀ بیستم است: گذار حدود سی کشور غیردموکراتیک به نظام سیاسی دموکراتیک... کتاب قبلی من دربارۀ تغییر سیاسی به مسألۀ استقرار سیاسی اختصاص دارد. آن کتاب را از این روی نوشتم که می پنداشتم نظم سیاسی چیز خوبی است... در کتاب حاضر نیز نظر خود را روی موضوع دموکراتیزاسیون متمرکز کرده ام. آن را بدین جهت نوشتم که به نظرم دموکراتیزاسیون به خودی خود چیز خوبی است..."

بنا بر تعریف هانتینگتون، موج دموکراسی شدن عبارت است از یک سلسله گذارها از رژیم های غیردموکراتیک به دموکراتیک که در زمان های خاصی صورت پذیرفته و هم چنین گذارهای مشخصی را در همان زمان و در جهت مخالف به همراه آورده است. تا کنون سه موج دموکراتیزاسیون برخاسته است. اولین موج از 1828 تا 1926 را دربرمی گیرد. این موج، موج برگشتی را نیز از 1922 تا 1942 در پی داشته است. دومین موج از 1943 تا 1962 یعنی پس از جنگ جهان دوم به طول انجامیده است. این موج نیز از 1958 تا 1975 با موج برگشتی مواجه شده است. موج سوم نیز از 1974 با کودتای یک جناح نظام در پرتغال آغاز شده است. جنوب اروپا را در بر گرفته است. به آمریکای لاتین رفته، آن را در نوردیده و سپس رو به سوی اروپای شرقی، آسیای میانه، و بلوک شرق آورده است.

هانتینگتون پیش از پرداختن به چرایی به راه افتادن موج سوم دموکراتیزاسیون به نکاتی چند درباب تبیین دموکراتیزاسیون اشاره می کند. او می گوید رژیم های غیردموکراتیک به احتمال بیشتر جای خود را به رژیم های غیردموکراتیک دیگر می دهند، نه به رژیم های دموکراتیک. به علاوه، عواملی که منجر به پایان یافتن یک رژیم غیردموکراتیک می شوند احتمالاً با عوامل منجر به روی کار آمدن یک رژیم دموکراتیک متفاوت اند. گذشته از این، حتی عواملی که یک رژیم دموکراتیک را روی کار می آورند ممکن است با عواملی که موجب استحکام و پایداری آن می شوند متفاوت باشند. بر همین مبنا می توان گفت که دموکراتیزاسیون به طور ساده شامل سه مرحله است: 1. پایان یافتن رژیم اقتدارگرا؛ 2. استقرار رژیم دموکراتیک؛ 3. استحکام رژیم دموکراتیک. علل پیدایش هر یک از این مراحل نیز ممکن است به علل مرحلۀ دیگر متعارض و متضاد باشند.

هانتینگتون سپس اشاره می کند هیچ عامل واحدی برای تبیین و تشریح دموکراتیزاسیون در تمام کشورها و یا در یک کشور واحد وجود ندارد. وجود هیچ عامل خاصی نیز برای دموکراتیزاسیون ضرورت ندارد. دموکراتیزاسیون حاصل ترکیب چند علت است. و این ترکیب نیز در کشورهای مختلف تفاوت می کند.

او سپس به تشریح علل به راه افتادن موج سوم دموکراتیزاسیون می پردازد و پنج علت اصلی برای آن ذکر می کند:

  1. "عمیق تر شدن دشواری های مشروعیت نظام های اقتدارگرا در جهانی که ارزش های دموکراتیک به شدت مورد قبول واقع شده اند، نیاز و اتکای آن رژیم ها به فراهم آوردن مشروعیت اجرایی و بی اعتبار شدن آن بر اثر شکست های نظام، ناکامی های اقتصادی و بحران های نفتی.
  2. رشد اقتصادی غیرمنتظره در سطح جهانی در دهۀ 1960 که معیارهای زندگی را بالا برد، سطح آموزش را ترقی داد و مهاجرت و شهرنشینی طبقۀ متوسط را در شماری از کشورها گسترش بخشید.
  3. پیدایش تغییرات شگرف در عقاید و فعالیت های کلیسای کاتولیک که در دومین شورای واتیکان تجلی یافت و تغییر موضع کلیساهای ملی از مدافعان وضع موجود به مخالفان اقتدارگرایی و مطرح کردن اصلاحات اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی.
  4. تغییراتی که در سیاست های عوامل خارجی روی داد از جمله رفتار تازه ای که اتحادیۀ اروپا در اواخر دهۀ 1960 نسبت به افزایش شمار اعضای خود در پیش گرفت، دگرگونی شدید سیاست های ایالات متحده در آغاز 1974، نسبت به ارتقای حقوق بشر و دموکراسی در دیگر کشورها و تغییر قابل توجهی که گورباچف در دهۀ 1980 در سیاست شوروی در جهت ایجاد امپراطوری روسیه به وجود آورد.
  5. "تسلسل" یا تاثیرات سرایتی گذارهای نخست به دموکراسی در موج سوم که در جذب و آماده ساختن مدل ها و کوشش برای تغییر رژیم در دیگر کشورها اثر گذاشت و وسایل ارتباطات بین المللی جدید بر تاثیر آن افزود.

هانتینگتون پس از تشریح علل به توضیح چگونگی فرایند دموکراتیزاسیون می پردازد. او در این راه سه شکل دموکراتیزاسیون را از یکدیگر متمایز می سازد: اول، فرایند تغییر شکل که هنگامی روی می دهد که نخبگانی که قدرت را در دست دارند خود رهبری استقرار دموکراسی را برعهده بگیرند. فرایند فروپاشی نیز زمانی اتفاق می افتد که گروه های اپوزیسیون عهده دار روی کار آمدن دموکراسی می شوند، و در این حال رژیم از هم می پاشد و سرنگون می شود. فرایند سوم یا جابه جایی نیز زمانی اتفاق می افتد که نیل به دموکراسی حاصل فعالیت مشترک نخبگان رژیم و اپوزیسیون باشد.

این که کدام یک از این سه راه در پیش گرفته شود بستگی به آرایش قوا بین چهار گروه اصلی دارد: تندروها و اصلاح طلبان در رژیم، و میانه روهای دموکرات و افراطی های انقلابی در اپوزیسیون. در صورتی که حکومت از رژیم قدرتمندتر باشد، اصلاح طلبان از تندروها، و میانه روها از افراطیون، فرایند تغییر شکل پیش می رود. در صورتی که اپوزیسیون از حکومت قدرتمندتر باشد، و میانه روهای دموکراتی از افراطیون، فرایند فروپاشی پیش می رود. و در شرایطی که بین حکومت و اپوزیسیون توازن نسبی حاکم باشد و اصلاح طلبان میانه روها نسبتاً از دو گروه دیگر قوی تر باشند فرایند جابه جایی می تواند پیش برود.

 

جهان پس از جنگ سرد و تمدن های متعارض

آرای هانتینگتون در دورۀ سوم شاید مشهورترین و مناقشه برانگیزترین آرایی باشد که او طی عمر علمی اش مطرح ساخته است. فرضیۀ اصلی هانتینگتون در تز برخورد تمدن هایش این است که نقطۀ اصلی تعارض در جهان نوی پس از جنگ سرد نه سرشت اقتصادی و نه سرشت ایدئولوژیک بلکه ماهیتی فرهنگی دارد. او هم چنان با جریان اصلی در روابط بین الملل موافق است که دولت های ملی نیرومندترین بازیگران در عرصۀ جهانی باقی خواهند ماند، لیکن بر آن است که درگیری های اصلی در صحنۀ سیاست جهانی، میان ملت ها و گروه هایی با تمدن های مختلف روی خواهد داد. هانتینگتون بر آن است که برخورد تمدن ها در نهایت بر سیاست جهانی سایه خواهد افکند، و خطوط گسل بین تمدن ها سنگرهای نبرد را تعیّن خواهند بخشد.

هانتینگتون بر آن است که تقسیم بندی دنیا در زمان جنگ سرد به سه جهان اول، دوم، و سوم دیگر موضوعیت ندارد. اکنون گروه بندی کشورها بر اساس فرهنگ و تمدن شان مفیدتر است. منظور از تمدن نیز یک موجودیت فرهنگی است. تمدن در حقیقت بالاترین گروه  بندی فرهنگی و گسترده ترین سطح هویت فرهنگی است که انسان از آن برخوردار است. تمدن هم با توجه به عناصر عینی مشترک تعریف می شود و هم با توجه به وابستگی ها و قرابت های ذهنی و درونی انسان. او پس از تعریف تمدن اشاره می کند که با افزایش روزافزون هویت تمدنی سیمای آیندۀ جهان بر اساس کنش و واکنش بین هفت یا هشت تمدن اصلی شکل خواهد گرفت: تمدن غربی، تمدن کنفسیوسی، تمدن ژاپنی، تمدن اسلامی، تمدن هندو، تمدن اسلاوی-ارتدکس، تمدن آمریکای لاتین، و احتمالا تمدن آفریقایی.

اما چرا هانتینگتون بر آن است که این تمدن ها با یکدیگر برخورد خواهند کرد؟ دلایل او بر این مدعا از این قراراند:


¨       وجوه اختلاف بین تمدن ها واقعی و اساسی است، و این اختلافات از تمایزات ایدئولوژیک و سیاسی  .         مهم تراند.

¨    کوچک تر شدن جهان و افزایش فعل و انفعالات بین ملت های وابسته به تمدن های مختلف هوشیاری .      تمدنی و آگاهی به وجوه اختلاف بین تمدن ها و همچنین وجوه اشتراک در درون هر تمدن را شدت می .      درخشد.

¨    روندهای نوسازی موجب گیسخته شدن هویت های بومی و تضعیف دولت-ملت به عنوان یک منشا هویتی شده، و نهایتاً موجب قوت گیری مذهب به عنوان پرکنندۀ این خلأ هویتی گردیده است.

¨       غرب خود بیش از هر چیز موجب نضج و تقویت جریان های ضد غربی گردیده است.

¨       تفاوت های فرهنگی بسیار دشوارتر از انواع دیگر تفاوت قابل فیصله و مصالحه هستند.

¨       منطقه گرایی اقتصادی در حال رشد است و به نوبۀ خود، خودآگاهی تمدنی را تقویت می کند.


به چنین دلایلی برخورد بین تمدنها صورت خواهد گرفت و این برخورد در دو سطح نیز خواهد بود: در سطح خرد، گروه های نزدیک به هم در امتداد خطوط گسل بین تمدن ها غالبا با توسل به خشونت به نزاع با یکدیگر می پردازند؛ در سطح کلان، دولت های وابسته با تمدنهای مختلف برای کسب قدرت نسبی به رقابت و نزاع با یکدیگر می پردازند.

هانتینگتون سپس خطوط گسل بین تمدن ها را ترسیم می کند و در این چارچوب به منازعات مسلمانان و غرب در خاورمیانه و شمال آفریقا، نزاع مسلمانان با سیاهان آفریقا در سودان و مانند آن، درگیری های مسلمانان با اسلاو ارتدوکس ها، برخورد تاریخی مسلمانان و هندوها در هندوستان، جنگ سرد چین و آمریکا، اختلافات اقتصادی آمریکا و ژاپن به عنوان منازعات بر روی این گسل ها اشاره می کند.

هانتینگتون سپس به عارضۀ خویشاوندی کشورها اشاره می کند. منظور او از این اصطلاح این است که گروه ها و دولت های وابسته به یک تمدن که با مردمی از تمدن دیگر وارد جنگ می شوند، به طور طبیعی سعی در جلب حمایت دیگر اعضای تمدن خود می کنند.

مضمون بعدی تز برخورد تمدن های هانتینگتون غرب در برابر سایرین است. او اشاره می کند که در واقع غرب از نهادهای بین المللی، قدرت نظامی و منافع اقتصادی برای اداره کردن جهان به شیوه ای که سلطۀ غرب حفظ شود، منافع غرب تامین گردد، و ارزش های سیاسی و اقتصادی غرب فراگیر شود، بهره می گیرد. همین تفاوت قدرت غرب و دیگر تمدن ها خود یکی از مهم ترین منابع نزغ غرب و آن تمدن هاست. منبع دیگر نزاع نیز از نظر هانتینگتون تفاوت های فرهنگی شامل باورها و ارزش هاست.

حال واکنش های تمدن های غیرغربی در برابر قدرت و ارزشهای غرب می تواند سه صورت به خود بگیرد. صورت اول کناره گیری و انزوا از سیاست جهانی است، که در کره شمالی و برمه دنبال شده است. صورت دوم پیوستن به غرب و پیروی از ارزشها و نهادهای آن است. شق سوم نزی تلاش برای ایجاد موازنه از طریق تقویت قدرت نظامی و اقتصادی و همکاری با دیگر جوامع غربی در برابر آن است.

بر همین مبناست که هانتینگتون به پیون اسلامی کنفسیوسی اشاره می کند. به گفتۀ او آن دسته از کشورهایی که از لحاظ فرهنگی و قدرت علاقه و توانایی پیوستن به غرب را ندارند، با افزودن بر قدرت خود با غرب رقابت می کنند. این رقابت به شکل تسریع در روند پیشرفت های داخلی و همکاری با دیگر کشورهای غیر غربی انجام می شود که بارزترین نمونۀ آن ارتباط اسلامی کنفسیوسی است. به این ترتیب پیش بینی می شود که کانون درگیری در آیندۀ بسیار نزدیک، بین غرب و چند کشور اسلامی- کنفسیوسی خواهد بود.

هانتیگتون سپس به بررسی پیامدهای کوتاه مدت و بلندمدت این وضعیت برای منافع غرب می پردازد. از جهت منافع کوتاه مدت توصیۀ او به غرب آن است که کشورهای نزدیک به تمدن غربی را هر چه بیشتر به خود نزدیک کند و تلاش کند آن ها را در خود ادغام کند؛ از بدل شدن منازعات تمدنی محلی به جنگ های جهانی جلوگیری کند؛ قدرت نظامی کشورهای اسلامی- کنفسیوسی را محدود کند؛ اختلاف بین آن ها را تشدید کند؛ و نهادهای بین المللی حامی غرب را تقویت نماید.

اما در منظر بلندمدت توصیه های هانتینگتون متفاوت از چهره ای است که عموماً از او به عنوان تجویز کنندۀ برخورد تمدن ها تصویر می شود. او از این منظر به غرب توصیه می کند که درک عمیق تر از بینش های مذهبی و فلسفی تمدن های دیگر پیدا کند و عناصر مشترک بین تمدن غربی و سایر تمدن ها را بشناسد. "در آیندۀ قابل پیش بینی، هیچ تمدن جهان گیری وجود نخواهد داشت، بلکه دنیایی خواهد بود با تمدن های گوناگون که هر یک ناگزیر است همزیستی با دیگران را بیاموزد."


پى نوشت‏ها:

1- مجتبى امیرى وحید، نظریه برخورد تمدن‏ها، هانتینگتون و منتقدانش، تهران: مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1375، صص‏19-18.
2- همان، ص‏19.
3- همان، صص 40-34.
4- "رویارویى تمدن‏ها" ، ترجمه سیمین موحد، مجله سروش ، سال نوزدهم، شماره 832، 30/1/76، صص‏7-6 .
5- مجتبى امیرى وحید، منبع پیشین، صص 124-122.
6- همان، صص‏23-22.
7- همان، ص 84.
8- همان، صص 32-31.
9- لامان، "عوامل ارتباط بین اسلام و غرب"، دیدگاهها و تحلیلها، بولتن دفتر مطالعات سیاسى و بین‏المللى وزارت امور خارجه، سال دهم، شماره‏103، مهر 1375، ص 38.







نوع مطلب : اشخاص، 
برچسب ها : ساموئل هانتینگتون، Samuel Huntington، Huntington، ساموئل، از دولت تا تمدن، جهان پس از جنگ سرد،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب